در مهد كودك باز بود و كودكان غزق بازی، بدون نگرانی از دنیایی كه آن سوی در باز انتظار آنان را می كشید و من با چشمان حسرت بار و سینه ای پر از آه و افسوس غرق تماشای آنان، غرق تماشای آن قهقه های بی اكراه آن نوازش های بی منت آن كمك های بی بدیل و بی دلیل آن اشك های واقعی و كوتاه آن قهر كردن های دقیقه ای آن دوستی های بی غرض؛ آن همه چیز یك انسان
انگار مهد یك تكه جدا بود از دنیای ما و كاش فقط همان یك تكه همه دنیای ما می شد اما اینگونه نبود. روزی خواهد رسید كه آن لبخند ها دیگر آنگونه نباشد كه امروز هست و شاید اگر این را بدانند آن كودكان بازیگوش، هیچوقت در آن مهد را اینگونه باز نمی گذاشتند تا مبادا آن لحظه های شیرین از در باز مهد عهد آنان با دنیا خارج شود.
به آنان كه می نگرم به این فكر می كنم كه چه دنیایی منتظر آنان است! چقدر راه هست كه نروند، چقدر اشتباه هست كه نكنند چقدر اشك هست كه نریزند، چقدر درد هست كه نداشته باشند اگــر نخواهند بزرگ باشند. اما غم ما در همین است كه همیشه دوست داریم بزرگتر باشیم از آنچه كه هستیم و غافل از اینكه همیشه مشكلات از ما بزرگترند و با ما رشد می كنند
من هنوز دارم به آن كودكان و لحظه های بی وزنشان فكر می كنم كه وزن سنگین یك نگاه را روی خودم حس می كنم! آن سو تر یك گل پژمرده اما مانده بر ساقه به منی كه به دنیای كودكان خیره شده ام خیره شده است. با خود می اندیشم شاید او هم دارد به من و دنیایم فكر می كند و به اینكه چه راه ها هست كه من می توانم بروم و چه قهقه ها هست كه می توانم بزنم و چه روزهای پر شكوهی هست كه می تواند باشد برایم و چه مشكلات هست كه زانو خواهد زد در برابر من و شاید او هم دارد با حسرت به این چیزها فكر می كند و روزگار گذشته ی از دست رفته خودش را در من می جوید و می سازد. بر كه می گردم لحظه ای نگاهم در نگاه خسته اش تلاقی می شود.... دیگر نمی توانم بمانم زیر آن بار سنگین نگاه پیرمرد! باید بروم و در راه رفتن به كوتاهی این فاصله ها فكر می كنم به مهد كودك ، به خانه سالمندان و به زندگی و لحظه هایی كه بی رحمانه می گذرند...
دوباره سلام ....

آنچه نوشته شد همان فریاد های خفه شده در گلو بود . حرفهایی که هیچکس را برای شنیدن آنها در کنار خود نديدم . گاهی در زندگی انسان لحظاتی یافت می شود که نه سکوت می تواند سنگینی آنها را بکاهد و نه فریاد کشیدن. در این زمان است که آدمی می خواهد کلامش را - فریادش را - حرف دلش را به گونه ای بنویسد که تمام اندوهش در کلماتش هویدا گردند. . آنچه نوشته شد از تنهائي بود . حرف سکوت بود . کلام یک همراز و من به تو و به ديگران نوشتم باقي با خودتان
خدانگهدار ...
اینروزها دیگر خبری از شادکردن دل آدم ها نیست .عده ای لباس حاجی فیروز را پوشید اند و در خیابان ها و سر چهارراهها می گردند و با نگاهی پر از در خواست و دستی پبر از تمنا به سوی ما می آیند و می خواهند که کمکشان کنیم . اینها دیگر آن حاجی فیروزهای قدیمی نیستند. شبیه انها هستند. مثل خیلی از چیزها که امروزه تنها شبیه واقعیت است.حاجی فیروزهایی که کلمات مبهمی را به زبان می آورند و گدایی می کنند و متاسفانه محدودیت سنی هم ندارند . از دختر و پسر بچه تا مردهای بزرگسال همه شکلی هستند .
این حاجی فیروزها نشانه زخمی هایی هستند بر پیکر جامعه ما . وقتی فقر آنقدر بیداد می کند که نوروز برای بعضی حتی یاداور نداشتن ها و نتوانستن هاست . دیگر چه جای شادی؟و برای عده ای که آنچنان خود را در کاخ هایشان مخفی ساخته اند که زخم های جامعه را نمی بینند چه فرقی می کند که دیگری ندارد و نمی تواند یا حاجی فیروز می آید یا نمی آید؟
در چنین فضایی جایی برای سمبل سازی و زنده نگهداشتن سنتها نمی ماند . همه به این فکر می کنند که با غم نان چه کنند؟ و غم نان اگر بگذارد همه چیز رنگ و بوی شادی و تازگی می گیرد . سنت ها و رسوم تقدس و احترام خود را باز می یابند و نوروز برای همه و برای همه شادی بیاورد.
و ما گمشده هایمان را باز می یابیم و دوباره خواهیم شنید:
ارباب خودم سلام علیکم ارباب خودم سرتو بالا کن ....آری حالا دیگر باورم میشود غم نان نگاه قرمز عشق را چگونه خاکستری میکندخاکستری همرنگ نگاه همان کودکی که هر شب ساعت را از تیک و تاک گرسنگی شکمش کوک میکند ...
سلام
اوه عزیزم ...بیا بوست کنم! سالی که بدون عشق ...بدون کار و بدون هیچ آینده ی روشنی شروع میکنی احتمالا مبارک!
سلام

امروز فلان جانباز ۷۰ درصد که نه ؛به گفته رئیس مجلسمان معتاد شوربختی که از سر بیچارگی و نرسیدن مواد خود را به آتش کشید ، مرگ را هر چه بیشتر در آغوش کشد......آهای اشرف پهلوی چرا همچنان دست از سر فرزندان خاک من بر نمی داری ؟ کم مانده استخوان هایت به فریاد در آیند ....بس است؛ این مواد افیونی را به مملکت پاک من نیاور .......... بیزارم از تو و از مافیای بازار اعتیاد تو .... خواهران و برادران مرا نابود کردی ای حرامزاده .......... دست بشوی از این خاک ..... خبر را همراه چند مصاحبه در موردش شنیدم ... هر انگی که خواستند به این آدم بيچاره ي دیوانه ی شور بخت معتاد دزد زدند ... به روانی ای که ۳ فرزند دارد ... چقدر شگفت انگیز است این دنیا .... چقدر دوست داشتنی هستند آدمها .... تا کسی مرا می خواهد زیباترین و خوش اندام ترین موجود روی کره ی زمینم ؛ پس چه می شود که به اعجوبه ای کریه منظر با هزاران ناسزا بدل می شوم تا خلاف خواسته ی تو واژه ای اندک بر زبانم جاری می شود ..... ای معتاد عوضی زودتر دامان آلوده ات را از اینجا بستان؛ در جوار انسانیت جایی هرگز برایت نخواهد بود ؛ شاید اگر به خدایی باور داری آغوشش برایت باز باشد ..... زودتر گورت را گم کن
سلام

تا یادم بود کفن پوشانی از جنس انقلاب دیده بودم ... دیده که دروغ است - شنیده بودم
عده ای کفن پوش که علیه ستم و جور قد علم کرده بودند و آنقدر بلند که کسی یارای مقاومت با آنها را حتی در سرهم نمی پرواند ..... آنها استقلال می خواستند ،آزادی و جمهوری اسلامی...
به هر آنچه می خواستند دست کم تا به امروز رسیدند البته تنها نه با آن کفن ؛ بلکه به یاری دیگر هم میهنانشان، به یاری اشک های کودکان سرزمینشان ، به یاری قلب پاکشان و به یاری خرد دموکراتیکشان .... آخر شنیده ام که آن روزها دموکراتیک ترین روزهای این سرزمین بود ....کمونیست و توده ای ؛ سوسیالیست و لیبرال ؛ مذهبی و عرفی ...همه در کنار هم در برابر ستمی ازجنس بد خواهی سر بر افراشتند .... دست به دست یکدیگر دادند تا آزادی را از ژرفای عمیق ترین گلوها فریاد زنند .....
آن روزها را هنوز هم هستند کسانی که به یاد داشته باشند......
هیچ گاه باور نکرده ام که مردمی از سر سیری و از سرخوشی به خیابان ها ریخته و فریاد برآورند .... ولی این را باور دارم که اگر خودش سیر بود از گرسنگی من همسایه اش آنقدر به درد می آمد که او را یارای ایستادن نبود .... گرسنگی من ایمانی میشد برای او که اگر من توان فریاد ندارم او فریادم را به گوش خلق رساند .... چرا که به گفته او من برادر یا خواهرش بودم ؛ فرزند من فرزندش و همگی میراث داران کوروش بزرگمان بودیم.....
...... گاه حسرت آن روزگار ندیده را می خورم که همگی تنها یک هدف داشتند ، فارغ از کرد و لر و ترک .... همه از میرزا کوچک خان خطه شمال تا ستارخان و باقرخان آذربایجان همیشه دلاور تا مصدق و کاشانی......
ولی امروز از نکته ای خرسندم ؛ از اینکه امروز اگر باز هم کودکان سرزمینم در منجلاب گرسنگی ؛ فقر ؛ نیستی ؛ فحشا ؛ اعتیاد و .... دست و پا می زنند هنوز هم هستند کسانی که قلبشان در گرو کودکان بی گناه غزه است......
هنوز هم هستند کسانی که دلشان برای دل مادران جاهای دور؛ گاه حتی از تپش باز می ماند.....
مادر من و تو اگر تن به هزارکار می دهد مهم نیست ؛ اینجا هر چه نباشد میهن و خانه ی اوست ....خانه ای که پر است از آدمهایی که سرشار از مهر و محبت هستند....
راستی می گویند ضرب المثل های هر کشور نماد فرهنگ آن مردم است و تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ، پس انگار تنها دروغ شنیده ایم ؛ چرا که تا رویدادی رخ نداده باشد ضرب المثلی نیز به وجود نمی آید ... پس در سالهای دور نیز این مردم چشمانشان جز برای غیر باز نمیشده است.....قلب و مهرشان را برای دیگری خرج می کردند......به داد دیگری می رسیدند....
که گویند:
چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است
سلام
مالیخولیای ذهنی ...
... دارم راه میرم ! نمیدونم کجا ! خیره به نقطه ای نامعلوم در همین حوالی ! نمیدونم تا حالا با چشمای بسته راه رفتید؟ ! تا حالا با انگیزه وصال ، زندگیتو به سکوت هدیه دادید؟ ! من از هیچکس بدی ندیدم ! من از روزگار خود شکوه دارم ! شکوه ای که همه نسبت به روزگار دارند ! هوا الان بارونیه ! چشمام تار شدن ! یکی بهم تنه میزنه ! تلو تلو میخورم ! دنیا داره رو سرم آتیش میباره ! تموم چراغا روشنن ! سرم داره گیج میره ! نمیدونم کجا بود اما وقتی خوردم زمین چشمامو باز کردم و دور و اطرافمو دیدم ! هر کسی با یه چهره ای از حیوونای جنگل دارن صدای عجیب غریب در میارن ! دستامو رو گوشام گذاشتم ! چشامو بستم ! اما باز هم به راه افتادم ! وقتی دستامو ور داشتم باز همون صداها باهام میومدن ! تحمل میکردم ! دیگه عادت شده بود ! برای خودم از اون صداها آهنگ ریتمیک درست کرده بودم ! دستامو روی چشمام گذاشته بودم مثل اینکه یه آدم چشمای یه جسدو میبنده ، من پلکامو از هم باز کردم ! هنوز به اون نقطه نامعلوم خیره بودم ! چشمامو میبستم دوباره باز میکردم ! فایده ای نداشت ! بارون تمام بدنمو خیس کرده بود ! از امتحان فردا نمیترسیدم ! چون میدانستم امتحان زندگیست ! انگار آماده جنگی میشدم ! یکی کنار خیابون روی ارابه اش نایلون کشیده بود و کنارش باقالی میفروخت ! هوس کردم یه چیزی بخورم ! تا رفتم جلو اونم مثل یه گرگ شده بود ! سریع از اونجا با داد و بیداد فرار کردم ! باز به راه ناکجا آباد خودم ادامه میدادم که یه جمعی رو دیدم که کنار یه آتیش بلند دارن شادی میکنن ! بهشون لبخندی زدم ! یهو همه سراشون مثل گرگای رمیده به طرف من شد ! خیلی ترسیده بودم ! اما باز هم به طرف راه خودم ، فقط میخواستم فرار کنم! سر چهار راه رسیدم که دیدم یه درختی وسطش سبز شد و یه آدمی زیر اون درخت مشغول کندنه ! اون تنها کسی بود که چهره آدمیزاد داشت ! رفتم جلو ! یه نگاهی اخم مانند بهم کرد ! زیاد تحویلم نگرفت ! سرمو برای حس کنجکاوی به طرف اون چاهی بردم که اون یاروهه داشت میکند ! یهو خودمو دیدم که توش چهار زانو نشستم و سرم رو به بالا به طرف خودمو ! زبونم بند اومده بود ! دندونام مثل چند تا سنگ به هم برخورد میکردند ! دستمو ناخودآگاه به طرفش بردم ! دستمو پس زد ! تا اومدم بهش چیزی بگم ! با یه تکون سر اونم مثل گرگ شده بود ! میخواست دستمو گاز بگیره ! از اونجا هم فرار کردم ! خیلی دور شده بودم ! ترس به من رو کرده بود ! از خودمم میترسیدم ! باورم نمیشد ! باورم نمیشد که منم یکی از همین گرگایی هستم که توی همین حوالی زندگی میکنم ! اما بازم به نقطه ای نامعلوم خیره بودم و پیش میرفتم ! بعد دو الی 3 خیابان بالاتر ، وضعیت هوایی پشت سر هم عوض میشدند و به گونه های متفاوت گرگ ها میرسیدم ! تا شد به مسافرخونه رسیدم که به نظر میرسید صاحبش همون کسی باشه که داشت سر چهار راه مشغول کندن بود ! به مسافرخونش پناه بردم ! چهرش هیچ تغییری نکرده بود ! اما منو به پشت بام دعوت کرده بود ! رفتم بالا ! همه چیز از بالا طبیعی به نظر میرسید ! انگار تمام شهر همون حالت طبیعی بود ! مردم وجود داشتن و هیچ گرگی زوزه کشان نبوده ! حالا گفت برای شام بیام پایین ! سر میز شام بودیم ! همه به شکل انسان ! اما بعد یکی دو حرف باز همه شکل گرگ شده بودند غیر اون ! انگاری همگی به خون همدیگه تشنه بودن ! ... موقع خواب شده بود ! میخواستم بخوابم اما اون آدمه صدام کرده بود ! بیا اینجا ! رفتم پیشش یه حرفی زده بود و گفت بکن آویزه گوشات :
آدما از دور آدم هستن و از نزدیک اگر دقیق نگر باشی گرگ ! آدم های گرگ نما بسیارن و گرگ های آدم نما کم !
وقتی خوابیدم ! انگار باز هم اون نقطه نامعلوم تو ذهنم تداعی داشت ! اما کم کم داشت از سوسو زدن میفتاد ! خوابم برده بود ! وقتی بیدار شدم ! خودمو فقط بین کلی آدم دیدم که گرگ نبودن و فقط تو رنگ های متفاوت بودن ! و تنها نقطه نامعلوم من ، رفتن به دانشگاه بود ...
سلام
سفره راباز کردم تا نانی بردارم دیدم سفره خالی ست شیرآب رابازکردم دیدم آبی نیست کلیدلامپ رازدم لامپ روشن نشد تازه فهمیدم که برق را قطع کرده اند با نامیدی به اطرافم نگاه کردم نیم نگاهی به اتاق تاریک انداختم گرسنگی فقر بدبختی ترس وحشت بی عدالتی ... آیا این ناامیدی نیست همه حقایق را به چشم خود دیدم به غیر از یک چیز ؟
آن هم امید
چرا مگر گناهمان چیست که از گرسنگی اشکها گونه های سوخته دخترک را خیس کند .... بعض گلوی پسرک پابرهنه راپاره کند....نامیدی جوانک بیکار که کنج دیوار خشتی تکیه داده
آیا عدالت همین است ؟ که از ظلمت ، فقر ، بدبختی ، گاهی راهی ظلمت ، گاهی راهی زندان ، آواره حیران ، دربه در پریشان بی نام ونشان در خلوت کوچه های گلی وخاکی
آره این زندگی ماست زندگی که برای زنده ماندن صدای گریه مان را کس نشنید اشکهایمان را کس پاک نکرد كسي باما همدردی نکردسنگ صبوری پیدا نکردیم ... ! پس باکدامین آرزو باید زنده بمانیم ؟ مافقط تک نانی خواستیم اماتوبانامهربانی جوابمان دادی چرا ..................... ؟
سلام
بابا دستانش پر از احساس است .. پر از بودن ... پر از نان ... آنجا كه مادرم بر دستان پروصله اش مرهم مي نهد تا نانهايش خوني نشود تا نكند كودكان شب بي نان شوند ... آري بايد سوخت و سوختن را ساخت ... آنگونه كه مادر نوزاد را و آسمان باران را ...
و سوختن فرضيه ايست كه سقراط زمانه هنوز به آن پي نبرده است ...
سكوت را میشکنم ... حرف میزنم كه سكوت مهري است بر لم يكن شب ... این قفل را میشکنم ، تا جغدها هو هو كنند و كودكان احساس شب آواز سر دهند و بر تارك بي مانند زمين ببارند ...
سکوت را میشکنم
آه اگر خدا بشنود ...
خدا كند خدا بشنود ...
سلام


باز هم عيد می شود و بازهم شادمانی بي دليل که حسرت را مرهمي نيست ، خلاصه بگويم ، ما هستيم و حسرت مداوم که هيچ عيدی باورمان نيست ، يادتان هست ؟ در حوالي همين ايام يا اعياد ديگر بود که در پي عطر زندگي از بوي گل سرخ گذشتيم و صليب تقديرمان را چون مسيح بر دوش کشيديم و گريستيم در زماني که حتی آسمان هم بهانه اي براي گريستن نداشت.؟
حال امروز که انتر معركه روزگار شدیم و دیگر هیچ عيد و عيدانه ای را صفائي نيست اما با اين همه از سر عادت معنادار هم كه باشد باز هم بايد گفت هم وطن سال نو مبارك
سال نو می شود ، دریغ ، دلمان تازه نشد ، سبز می گردد تن پوش درخت اما تن ما از جور غم آزاد نشد، باز در حسرت پرواز یم ضجه ها هست هنوز، اما شهر از ظلمت شب، آزاد نشد.
عیدتان احتمالا مبارک مبارک
سلام
ماهیگیر پیر شده بود سالها به آب می زد در تلاطم وهمناک دریا منتظر میماند
تا نوک قلابش را ماهیهای بزرگ و نادان ببلعند! و صیدی درخور بدست آورد تا شاید شکم فرزندان
با فروش ماهیهای نادان سیر شود تا شاید تحصیل بزرگترین آرزوی دختر هفت ساله اش نباشد
ماهیهای نادان ناخواسته سبب خیر می شدند
و آنوقت با هم لبخندی شیرین معنیدار بزنند و به بهانهای به عقب باز گردند به آن شب که لوطی! تا صبح راه رفت
رقصیدو رقصاند
نمیدانند سالهاست ماهیگیر پیر ... دلش لک زده است برای لبخندی شیرین و معنیدار.. دلش لک زده است برای لحظه ای که به بهانه ای به عقب برگردد...دلش لک زده است برای ......... نقطه سر خط.
سلام

گفت مگر نمی دانی من انسانم از ابتدای آفرینش تا به حال من اشرف مخلوقات بوده ام
من اشرف مخلوقاتم
راه می رویم به سوی شهر ... وحشی ترین جنگل
اینجا حیوان ها زندگی ... سرمایه ... پول ... عشق ... ناخن ... گوشت ... پوست ... استخوان ... روح ... اعتقاد ... و حتی آبروی برادر خود را میخورند ... نه برای بقا ... که برای قدرت ...چه بی رحمند این حیوانها
گفتم چه خودخواهی عظیمی! چه مصیبتی! موجودی بنام انسان که خود را اشرف مخلوقات می نامد
گفت سکوت را .... گفتم سکوت را
و سکوت گویاترین واژه بود
سلام

کجایند آن مردانی که ناموس پرستی و تعصب به دختران سرزمینشان اولین نشانه ی مردانگیشان بود...دلم برای تمام آن زنان روسپی که برای یک تکه نان ,...برای سیری شکم فرزندانشان,..برای درمان پدر و مادر بیمار و پیرشان,...راهی جز تن فروشی ندارند آتش می گیرد و می سوزد وخاکستر می شود.کدام راه اشتباه و کدام فرمان گناه تعصب و مردانگی و شرفمان را به بیراهه ی امروز کشاند.کی و کجا شرافت و مردانگی را که از پدرانمان به ارث برده بودیم گم کردیم؟! توان و روانتان فرسود نشد از بس که شنیدم زیبارویان سرزمینمان را اعراب ابن الهوس مفت به بستر میبرند. ؟ از تویی که به دختر هموطنت به چشم عروسک هوس بازیهایت نگاه میکنی براستي كه چه انتظار بیهوده ای است شرافت و مردانگی مردان باستانی ایران زمین... یعنی ما پسران آن پدرانیم که حتی تن لخت زنان بدکاره را هم با غیرت و مردانگیشان می پوشاندند تا مبادا وسوسه ی بی شرفی بر وجودشان چیره شود ؟ افسوس که ديگر نشانی از آن مردان را نمی بینيم...
درد برای تبار ما دندان تیز کرده است»روزنامه ها نوشتندو ما خندیدیم و در کوچه های بن بست خودمان را هِی کردیم…. «درد تبار ما را تیرباران کرده است» رسانه ها گفتند و ما با چترهای سیاه به خیابان آمدیم و زیر آسمان زخمی قدم زدیم… «درد تبار ما را بلعیده …» همسایه ها نالیدند و ما با شکمهای حریص به رستورانها خزیدیم و با روسپیانِ فربه خوابیدیم… تبار باردار ما… درد زاییدو ماسنگسارش کردیم و با چهره های غیور فاتح به سلامتی هم مرگ نوشیدیم
سلام

كودكي خواهم كرد، سير خواهم بود، بنفشه خواهم كاشت، ستاره خواهم چيد، زندگي خواهم كرد ... " غم نان اگر بگذارد".
"غم نان" اگر غم بود زماني، قد خميده مردي مي بود؛ دست پينه بسته زني، غم نان رنج ساليان انسان بود. غم بود اما بالغ ، اما بزرگ.
اينجا ديگر "غم نان " غم كوچك ترين دست هاي جهان شده. غم بي رمق ترين سر انگشتان، كوچك ترين و گرسنه ترين بچه هاي اين زمين حالا شانه هاي رنجورشان را گذاشته اند براي سنگين بار اين جهان و جهان وقيحانه بار كثيف خود را بر دوش شان گذاشته مبادا كه كودكي خاطره خوشي باشد جز تكه ناني كه سيري شب را به ارمغان مي آورد.
امروز شاید خوشبختي پشت ويترين اسباب بازي فروشي ها چشمك مي زند. هديه ها خواهند گرفت همه ي كوكان زمين، بوسه باران خواهد شد گونه هاي كوچك شان و لابد يك امشب هم كه شده اجازه خواهند يافت كه ختم روز را ساعت 9 شب نخوانند و عروسكشان را كه نشانه خوشبختي شان شده در آغوش بگيرند و تا صبح خواب هزار روزنه نيك بختي ببينند.
و همه ما فراموش مي كنيم اين روز را براي كودكي كه هر چهارراه شهرهامان را با قدم هاي برهنه اش طي مي كند كه :" آقا گل بخر" و فراموش مي كنيم آن دختر ژوليده را با بسته نيمه خالي آدامس هاي ارزان قيمت اش و نمي بينيم يا اصلا نمي خواهيم كه ببينيم آن واكسي سر كوچه مان را كه دستان اش هنوز به اندازه چرتكه واكس هم قر نكشيده است.
ما به طرز حيرت آوري كور مي شويم. با ديدن اينها بدبختي هاي كوچك مان قد مي كشند. يك آدامس 100 توماني را نمي خريم كه پس اندازي كرده باشيم و باز وقتي خوشبختيم كور مي شويم؛ هزاران برابر آن پول را در يك شب خرج شكم هايمان مي كنيم كه " همين يك دلخوشي را داريم لابد " ...
سلام
اشکهای خندان..!
خنده های گریان..!
من غنچه ای هستم ناشکفته ومغموم.....که درپهنای علفزاری خارپرورهمراه باهزاران غنچه ناشکفته دیگربازیچه دست مشتی دلقکم....!
سکوت های روشن!
روشنایی های خاموش!
فریادبکشید!
بگذارید انسانی که سراپای وجودش مظهربی حرکت حقیقت متحرکی موسوم به زندگیست زندگی که محکوم به خاموشی است ازماورای سرابهایی صادق فریاد بکشد.....
دوران ما دورانی است که... مجمع مردگان ـ مرده پرست ـ مرده پرور ـ مرده خوار ـ همه نفس هاوهمه جنبشهاست... که همه افکارتسلیم ناپذیرزنده رانفس به نفس به خاک می نشاند! خاکی که ریشه درختان خزان زده اش رگ پاره پاره انسانیت است! دورانی که برای همه دردهای بی درمان آستان بوسی درگاه ننگین ریا تنها خاموشی آتش شرافت انسانی به خواب رفته را درمان می کند........!
سلام
