

هر شروعی پایانی داره.و هر ابتدایی انتهایی. جز ذات لایزال خداوند...بازي هنوز تموم نشده! اما...من ديگه صداي خدا رو نشنيدم. شايد چيزي نگفت، شايد گفت؛ و نشنيدم، و يا شايد نخواستم بشنوم...نميدونم... هيچي نميدونم...فقط من با اين چشمهاي بسته دارم به سمتي ميرم كه صداي مادربزرگم مياد.تنها صداي آسماني كه روي زمين هم ميشناسمش...و بهش يقين دارم.اونجا حتي اگه باز ببازم ملالي نيست! به قول سهراب بوی هجرت میآید. بالش من پر آواز پر چلچلههاست...
دارم میرم.شاید جای دیگه؛ نام دیگه... شاید هم .........بگذریم کلاغ قصهی من آوارهتر از همیشه هست. قصه به سر رسید، اما اون باز...آواره هست... کوه به کوه، دریا به دریا، دشت به دشت.راه به جاست... انتظار نمیمیره!امید زنده هست...زندگی هست، زمین هست، هوا هست... مهربانی، سیب، ایمان... شقایق!از همه مهمتر!عشق هست...باشکوهتر و پرغرورتر از همیشه.درس که تموم نشده! کلاس پابرجاست...کلاس ما معلم نداشت... شاید به همین خاطر آخرش هم...کسی نتونست این همه "چرا" رو جواب بده...رفوزه که نشدیم؛ اما... کلاس ما شاگرد اول نداشت!بهتر بگم؛قصهی ما قهرمانی نداشت. میریم تا هر کسی قهرمان قصهی خودش باشه...میریم تا... تا اسطورهی مهر مادری بیجواب نمونه.
منتظرم بهار بر دلم گذري کنه .اما تملقش رو نمي کشم هر وقت فرصتي داشت بياد.نمي دونم چرا از زمستون اين همه بد مي گن؟چرا اين همه تملق بهار را مي کشن؟ بهار لحظه اي بيش نيست . فقط دلبستگيه . رهات مي کنه و تو مي موني وخودت ...سهراب خوب گفت: "چرا در قفس هيچ کس کرکس نيست؟"چرا در کنج طاقچه دل هيچکس گل کاکتوس نيست؟حرفی نمونده جز نامه ایی منتشر نشده از من ..........
وبدان كه اين مكتوب بدون مقدمه شروع شده است و بدون هيچ سلامي و ...ولي درختان هميشه بيدارند حتي در زمستان و بيابان پر از برهوت گرم و شنها روان است و آسمان نمي دانم چه رنگي است در اين قرن هزار رنگ. غروب هميشه خونين است گويي خون تمام مادران داغ ديده و عاشقان هجران كشيده در آنجا ريخته مي شود. اما سهم من و تو چقدر است، چقدر افق را در غروب رنگين مي كنيم و اصلا افق چقدر براي ما قابل ديد است و چقدر ديدن براي ما قابليت افق شدن دارد...... .؟ و اما ما نسبت به صندلي هاي داخل اتوبوسها حق داريم حق داريم كه پاره شان كنيم. يادگاري بنويسيم.. و رويشان قلبي بكشيم كه تيري از آن آويزان است. و اين حق مااست كه از شيشه ي اتوبوس بيرون را نظاره كنيم و به فكر ابدي فرو رويم انگار شراب چهل ساله را سر كشيده باشيم. و گاهي مي شود در نگاه مردم سوال را زوزه كشيد و بر دل مردم خميازه تپانيد... بدون آنكه تصور كني در ميان مردمي و مردم در ميان تو است.
حلالم كنيد ....خدانگهدار
....... پایان .......


باز هم عيد می شود و بازهم شادمانی بي دليل که حسرت را مرهمي نيست ، خلاصه بگويم ، ما هستيم و حسرت مداوم که هيچ عيدی باورمان نيست ، يادتان هست ؟ در حوالي همين ايام يا اعياد ديگر بود که در پي عطر زندگي از بوي گل سرخ گذشتيم و صليب تقديرمان را چون مسيح بر دوش کشيديم و گريستيم در زماني که حتی آسمان هم بهانه اي براي گريستن نداشت.؟
حال امروز که انتر معركه روزگار شدیم و دیگر هیچ عيد و عيدانه ای را صفائي نيست اما با اين همه از سر عادت معنادار هم كه باشد باز هم بايد گفت هم وطن سال نو مبارك
سال نو می شود ، دریغ ، دلمان تازه نشد ، سبز می گردد تن پوش درخت اما تن ما از جور غم آزاد نشد، باز در حسرت پرواز یم ضجه ها هست هنوز، اما شهر از ظلمت شب، آزاد نشد.
عیدتان احتمالا مبارک مبارک
سلام

دير است ...در گوش من افسانه ي دلدادگي مخوان ديگر ز من ترانه ي شوريدگي مخواه به راه افتاد کاروان ، ... عشق من و تو ؟ آره اين هم حکايتي است اما درين زمانه که هر کسي از بهر نان شب درمانده ، ديگر براي عشق و حکايت مجالی نيست شاد و شکفته در شب جشن تولدّت تو بيست شمع تابناک خواهي افروخت ولي امشب هزار دختر همسال تو گرسنه و لخت روي خاک خوابيده اند. زيباست رقص و ناز سر انگشتهاي تو بر پرده هاي ساز اما در قفس تنگ کارگاه هزار دختر بافنده اين زمان جان مي کنند از بهر دستمزد حقيري که تو بيشتر از آن را پرتاب مي کني به دامان يک گدا ... این فرش هفت رنگ که پامال رقص توست از خون و زندگاني انسان رنگ گرفته در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج ... در آب و رنگ هرگل و برگش هزار ننگ
بر روی این فرش هزار آرزوي پاک به خاک خفته است ... اينجا بر روی این فرش به باد رفته است هزار آتش جوان ، به باد رفته است دست هزار کودک شيرين بي گناه ، به باد رفته است چشم هزار دختربيمار ناتوان .... دير است هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست
هر چيزي رنگ آتش و خون دارد اين زمان ... هنگامه ي رهايي لبها و دستهاست عصيان زندگي است در روي من مخند ... شيريني نگاه تو بر من حرام باد برمن حرام باد ازين پس شراب و عشق ... برمن حرام باد تپش قلب هاي شاد. هنگام بوسه وغزل عاشقانه نيست دیر است به راه افتاد کاروان ... نقطه سرخط
سلام

ماهیگیر پیر شده بود سالها به آب می زد در تلاطم وهمناک دریا منتظر میماند
تا نوک قلابش را ماهیهای بزرگ و نادان ببلعند! و صیدی درخور بدست آورد تا شاید شکم فرزندان
با فروش ماهیهای نادان سیر شود تا شاید تحصیل بزرگترین آرزوی دختر هفت ساله اش نباشد
ماهیهای نادان ناخواسته سبب خیر می شدند
و آنوقت با هم لبخندی شیرین معنیدار بزنند و به بهانهای به عقب باز گردند به آن شب که لوطی! تا صبح راه رفت
رقصیدو رقصاند
نمیدانند سالهاست ماهیگیر پیر ... دلش لک زده است برای لبخندی شیرین و معنیدار.. دلش لک زده است برای لحظه ای که به بهانه ای به عقب برگردد...دلش لک زده است برای ......... نقطه سر خط.
سلام