تبليغاتX
آريا پسري از كوهستان

                       

    صف شلوغ بود و قصاب تند و تند گوشت هاشو شقه می کرد و پول میگرفت یک روز گرم تابستون.......مرد از گرما و شلوغی با خودش و پشه ها ومردم درگیر بود که  نوبت  او شد ...چادرش رو سفت تر گرفت سرش رو پايين انداخت و جلو رفت.مرد داد  زد ...چی بدم ابگوشتی؟  زن اروم جوری که فقط خودش شنيد گفت:  گفته بوديد واسه ت استخون کنار  می ذارم!مرد حوصله اش   سر رفت...  داد زد:  چـی؟ خودتون گفتيد براتون استخون کنار میزارم که... .هـــه! ابجيمونو! مگه نمی بينی چه خبر و قيامته؟ وقت گير اوردی؟  تو این  هير و وير اَزم استخون می خوای؟ بغض گلوشو گرفت...جمعيت ساکت شد...جلو اشکاشو با نفــرين کوچيکی گرفت و گفت :  خوب پولشو می دم...مگه مفت خواستم؟ مرد پيری از دور شقيقه هاش ميزد!! عصبانی جلو اومد!چه خبـرته حاجی؟! اگه وزيری چيزی بودی چی کا ر می کردی؟ خوب استخون میخواد   ـ ندارم آقا...نيست!  اصلا نيم کيلو گوشت بده خودم حساب می کنم! زن بغضش ترکيد... نه اقا! من گدا نيستم..  خودش گفت برات  می ذارم...  کاسه اشکش خالی شد   و زير نگاه های سنگين راه شو کشيد و رفت!

سلام

 

      

+ جمعه هفدهم شهریور 1385 9:24 قبل از ظهر آریــــــــــــــا |






 

   

  معلم عصبی دفتر رو روی ميز کوبيد و داد زد : عــــاطفه ...  دخترک خودش رو جمع کرد ، سرش رو پايين انداخت و خودش رو  جلوی ميز معلم کشيد و با صدای لرزش داری گفت : بله خانوم؟  معلم که از عصبانیت شقيقه هاش می زد ،تو چشمای سياه و  مظلوم  دخترک خيره شد و داد زد :

  چند بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت و سياه و پاره نکن

 هـــا؟؟؟؟؟؟؟

  فردا مادرت رو مياری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انظباطش  با هاش  صحبت کنم ! دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم.... مادرم مريضه... اما بابام گفته اخر ماه بهش حقوق می دن...  اونوقت می شه مامانم رو بستری کنيم که ديگه از گلوش خون   نیاد...  اونوقت می شه برای عارفه شير خشک بخريم  که شب تا صبح گريه نکنه......    اونوقت... اونوقت قول داده اگه پول موند برای من يه دفتر   بخره که  من دفترهای علی رو پاک نکنم و توش بنويسم... اونوقت    قول میدم مشقامو.....

 معلم صندليش رو به سمت تخته چرخوند و آروم با صدايي لرزون گفت  بشين عاطفه ...

 سلام

 

+ چهارشنبه هشتم شهریور 1385 5:47 بعد از ظهر آریــــــــــــــا |






Free JavaScripts provided
by The Salar Weblog

<-PostTitle->