تبليغاتX
آريا پسري از كوهستان
 

                      

از شب و شب پره و مهتاب برايم گفتي مي خواهم برايت از کودکان شب بگويم از خفاش شب و ستاره ي اول روياي کودکیمان... نميدانم چه بگویم هنوز اين جهان براي کودکان امن نيست ...  مي شنوي؟ هنوز هم آن صداي ممتد هولناک زندگي را تهديد مي کند، هنوز هم کابوس آن خيابان تاريک و مردم وحشت زده و رنجیده با ماست . هنوز هم آن هواپيماهاي لعنتي را به یاد دارم  که وقت و بي وقت بر فراز شهر رد مي شدند و ردي از هراس در چشمان مادران شهر مي ریختند ؛ پدران رفته اند و باز امشب خانه اي مي سوزد، چه کسي کودکان را نجات مي دهد وقتي تو نيستي ؟ وقتي من زير آوار مانده ام؟ ... من هنوز هم از دلهره ي جنگ تازه اي مي ميرم و زنده مي شوم چگونه مي خواهي براي کودکان این دیار لالايي آرامش بخوانی؟...

 

      

بيا من مي خواهم سرت را در آغوش بگيرم و برايت قصه ي کودکاني را بگويم که از فقر مي ميرند همين نزديکي چند خيابان پايين تر حتي زير پنجره ي خانه ي رويايي ما کودکاني هستند که از گرسنگي مي ميرند قول مي دهم به اين جاي قصه که رسيدم ديگر از کودکان بيماري که هزينه درمانشان قيمت خون پدران ماست نگويم و از کودک چهارراه که دستش چه بزرگ بود حتي بزرگتر از دست من و تو... کاش مي توانستم براي کودکان آریایی لالايي آسايش بخوانم ... نه  هنوز اين جهان براي کودکان امن نيست...  کودکان امشب محتاج قصه اي هستند که از عشق و آزادي سخن بگويد... از دختر شاه پريان و شاهزاده و اسب سفيدش دیگر خسته شده اند ... فکر مي کني امشب گوشها به خواب رفته اند؟ دلم مي خواهد لالايي آزادي را برايشان بخوانم بدون لرزش صدا و با صداي بلندي که حداقل تاب مساحت اتاق کوچکشان را داشته باشد مي داني من نيز خسته شده ام از زمزمه کردن... نه نمي خواهم.... نمي خواهم کودکانمان  ... کودک شب باشند و براي روزنه اي از روز به زور تن دهند... نمي توانم تاب بياورم نديدن کودکی را در تمام روزها و شبهايي که از دلهره ی  بودن يا نبودنش هزار بار بميرم و زنده شوم ... روزنامه هاي امروز را خوانده اي؟ کودکی را مي دزدند کودکی را آزار مي دهند و نه تو و نه هيچ کس ديگر کاري نمي تواند بکند، کودکان مي ترسند مي دانم... دلهره ام بيشتر مي شود وقتي نمي توانم روزی آرزو کنم کودکم پسر باشد يا دختر...  قول مي دهي کودکان را نيازاري؟ بيا دست مرا بگير مي خواهم با تو سوگند بخورم که کودکانمان پاره ي تن هستند ... مي داني لالايي آرامش و آسايش و آزادي را شايد هيچ وقت نخوانيم ولي لالايي امنيت را همين امروز مي خواهم بياموزم،  تو لالايي امنيت را بلدي؟ ...زنی آن گوشه میگفت نه نمي خواهم مادر شوم هنوز اين جهان براي کودکانم امن نيست ...

 

 

سلام

 

                  

+ جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 12:33 بعد از ظهر آریــــــــــــــا |






Free JavaScripts provided
by The Salar Weblog

<-PostTitle->