
....اینجا ایران است ـ ساعت ۱۲ ظهر یه روز گرم تابستون ..
.خورشيد كفاره ی گناهانتون رو شلاق میزنه...
خورشيد كفاره ی گناهانتون رو شلاق میزنه...
دخترک گدا در چهار راه ايستاده بود خدا خدا ميكرد كه چراغ قرمز بشه .
...چراغ قرمز شد و نور اميد در دل دخترك سبز...چشمش به ماشينی افتاد كه در رديف جلو پشت چراغ ايستاده بود ...در اتومبيل گرانقيمت مردی كهنسال آب مينوشيد...برق از چشمان دخترك پريد...خيلی وقت بود که تشنه بود ليوانش را از كنار مادر عليلش برداشت و به سرعت طرف اتومبيل دويد .انگشت ظريفش را معصومانه به شيشه زد مرد حتی نگاهش نكرد .گفت اقا ميشه يه كم اب بديد؟ولی مرد شيشه را پايين نداد چون كولر ماشين روشن بود و پيرمرد ميترسيد هوای گرم .......
چراغ سبز شد همه رفتند و دخترک ....
دخترك از مادرش خجالت ميكشيد.. .. سرش رو پایین انداخت ..
او آب را برای مادرش ميخواست ..
کاش همه عریان بودن بودند اگه اینه لباس آدمیت

