غم...
...و باز هم غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده ...
نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟؟؟
نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که آن کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد ...کجاي ذلتش زيباست؟؟؟
نمي فهمم..کجاي اشک يک بابا که سقفي از ـگل وآهن به زور چکمه هاي باران... به روي همسر و پروانه هاي مرده اش زيباست؟
حنجره ها گرفته است..... ما به سکوت عادت کرده ایم .....پدرانمان ما را آموخته اند
و سکوت این فریاد مرگبار که صدایش سالهاست گوشمان را آزار می دهد
روزها گورستانهامان تراکم می گیرند و ما گوسفندان را الگو می کنیم
در این خاکستری شهر.. مردمان کوری سپید پیشه کرده اند... خستوهای پیر مردگان را می پیرایند
و ما هنوز است که به سکوت عادت کرده ایم
سلام