تبليغاتX
آريا پسري از كوهستان

 

      

دير است ...در گوش من افسانه ي دلدادگي مخوان ديگر ز من ترانه ي شوريدگي مخواه به راه افتاد کاروان ، ... عشق من و تو ؟ آره اين هم حکايتي است اما درين زمانه که  هر کسي از بهر نان شب درمانده ، ديگر براي عشق و حکايت مجالی نيست شاد و شکفته در شب جشن تولدّت تو بيست شمع تابناک خواهي افروخت  ولي امشب هزار دختر همسال تو  گرسنه و لخت روي خاک خوابيده اند. زيباست رقص و ناز سر انگشتهاي تو بر پرده هاي ساز اما در قفس تنگ کارگاه  هزار دختر بافنده  اين زمان جان مي کنند از بهر دستمزد حقيري که تو بيشتر از آن را  پرتاب مي کني به دامان يک گدا ... این فرش هفت رنگ که پامال رقص توست از خون و زندگاني انسان  رنگ گرفته  در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج ... در آب و رنگ هرگل و برگش هزار ننگ 
بر روی این فرش  هزار آرزوي پاک به خاک خفته است   ... اينجا بر روی این فرش به باد رفته است هزار آتش جوان ، به باد رفته است دست هزار کودک شيرين بي گناه  ، به باد رفته است چشم هزار دختربيمار ناتوان .... دير است  هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست
هر چيزي رنگ آتش و خون دارد اين زمان ... هنگامه ي رهايي لبها و دستهاست عصيان زندگي است در روي من مخند ... شيريني نگاه تو بر من حرام باد برمن حرام باد ازين پس شراب و عشق ... برمن حرام باد تپش قلب هاي شاد. هنگام بوسه وغزل عاشقانه نيست دیر است به راه افتاد کاروان ... نقطه سرخط

 

سلام    

+ جمعه دهم اسفند 1386 10:22 قبل از ظهر آریــــــــــــــا |






Free JavaScripts provided
by The Salar Weblog

<-PostTitle->