تبليغاتX
آريا پسري از كوهستان
 

 هر شروعی پایانی داره.و هر ابتدایی انتهایی. جز ذات لایزال خداوند...بازي هنوز تموم نشده! اما...من ديگه صداي خدا رو نشنيدم. شايد چيزي نگفت، شايد گفت؛ و نشنيدم، و يا شايد نخواستم بشنوم...نمي‌دونم... هيچي نمي‌دونم...فقط من با اين چشم‌هاي بسته دارم به سمتي مي‌رم كه صداي مادربزرگم مياد.تنها صداي آسماني كه روي زمين هم مي‌شناسمش...و بهش يقين دارم.اونجا حتي اگه باز ببازم ملالي نيست! به قول سهراب بوی هجرت می‌آید. بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست...

 دارم می‌رم.شاید جای دیگه؛ نام دیگه... شاید هم .........بگذریم کلاغ قصه‌ی من آواره‌تر از همیشه هست. قصه به سر رسید، اما اون باز...آواره هست... کوه به کوه، دریا به دریا، دشت به دشت.راه به جاست... انتظار نمی‌میره!امید زنده هست...زندگی هست، زمین هست، هوا هست... مهربانی، سیب، ایمان... شقایق!از همه مهم‌تر!عشق هست...باشکوه‌تر و پرغرورتر از همیشه.درس که تموم نشده! کلاس پابرجاست...کلاس ما معلم نداشت... شاید به همین خاطر آخرش هم...کسی نتونست این همه "چرا" رو جواب بده...رفوزه که نشدیم؛ اما... کلاس ما شاگرد اول نداشت!بهتر بگم؛قصه‌ی ما قهرمانی نداشت. می‌ریم تا هر کسی قهرمان قصه‌ی خودش باشه...می‌ریم تا... تا اسطوره‌ی مهر مادری بی‌جواب نمونه.

 منتظرم بهار بر دلم گذري کنه .اما تملقش رو نمي کشم هر وقت فرصتي داشت بياد.نمي دونم چرا از زمستون اين همه بد مي گن؟چرا اين همه تملق  بهار را مي کشن؟ بهار لحظه اي بيش نيست . فقط دلبستگيه . رهات مي کنه و تو مي موني وخودت ...سهراب خوب گفت: "چرا در قفس هيچ کس کرکس نيست؟"چرا در کنج طاقچه دل هيچکس گل کاکتوس نيست؟

حرفی نمونده جز نامه ایی منتشر نشده از من  ..........

وبدان كه اين مكتوب بدون مقدمه شروع شده است و بدون هيچ سلامي و ...ولي درختان هميشه بيدارند حتي در زمستان و بيابان پر از برهوت گرم و شنها روان است و آسمان نمي دانم چه رنگي است در اين قرن هزار رنگ. غروب هميشه خونين است گويي خون تمام مادران داغ ديده و عاشقان هجران كشيده در آنجا ريخته مي شود.  اما سهم من و تو چقدر است، چقدر افق را در غروب رنگين مي كنيم  و اصلا افق چقدر براي ما قابل ديد است و چقدر ديدن براي ما قابليت افق شدن دارد...... .؟ و اما ما نسبت به صندلي هاي داخل اتوبوسها حق داريم حق داريم كه پاره شان كنيم. يادگاري بنويسيم.. و رويشان قلبي بكشيم كه تيري از آن آويزان است. و اين حق مااست كه از شيشه ي اتوبوس بيرون را نظاره كنيم و به فكر ابدي فرو رويم انگار شراب چهل ساله را سر كشيده باشيم. و گاهي مي شود در نگاه مردم سوال را زوزه كشيد و بر دل مردم خميازه تپانيد... بدون آنكه تصور كني در ميان مردمي و مردم در ميان تو است.

 

حلالم كنيد ....خدانگهدار

 

 

....... پایان .......

 

 

 

+ شنبه هفتم اردیبهشت 1387 7:5 بعد از ظهر آریــــــــــــــا |






Free JavaScripts provided
by The Salar Weblog

<-PostTitle->