بابا دستانش پر از احساس است .. پر از بودن ... پر از نان ... آنجا كه مادرم بر دستان پروصله اش مرهم مي نهد تا نانهايش خوني نشود تا نكند كودكان شب بي نان شوند ... آري بايد سوخت و سوختن را ساخت ... آنگونه كه مادر نوزاد را و آسمان باران را ...
و سوختن فرضيه ايست كه سقراط زمانه هنوز به آن پي نبرده است ...
سكوت را میشکنم ... حرف میزنم كه سكوت مهري است بر لم يكن شب ... این قفل را میشکنم ، تا جغدها هو هو كنند و كودكان احساس شب آواز سر دهند و بر تارك بي مانند زمين ببارند ...
سکوت را میشکنم
آه اگر خدا بشنود ...
خدا كند خدا بشنود ...
سلام
