سفره راباز کردم تا نانی بردارم دیدم سفره خالی ست شیرآب رابازکردم دیدم آبی نیست کلیدلامپ رازدم لامپ روشن نشد تازه فهمیدم که برق را قطع کرده اند با نامیدی به اطرافم نگاه کردم نیم نگاهی به اتاق تاریک انداختم گرسنگی فقر بدبختی ترس وحشت بی عدالتی ... آیا این ناامیدی نیست همه حقایق را به چشم خود دیدم به غیر از یک چیز ؟
آن هم امید
چرا مگر گناهمان چیست که از گرسنگی اشکها گونه های سوخته دخترک را خیس کند .... بعض گلوی پسرک پابرهنه راپاره کند....نامیدی جوانک بیکار که کنج دیوار خشتی تکیه داده
آیا عدالت همین است ؟ که از ظلمت ، فقر ، بدبختی ، گاهی راهی ظلمت ، گاهی راهی زندان ، آواره حیران ، دربه در پریشان بی نام ونشان در خلوت کوچه های گلی وخاکی
آره این زندگی ماست زندگی که برای زنده ماندن صدای گریه مان را کس نشنید اشکهایمان را کس پاک نکرد كسي باما همدردی نکردسنگ صبوری پیدا نکردیم ... ! پس باکدامین آرزو باید زنده بمانیم ؟ مافقط تک نانی خواستیم اماتوبانامهربانی جوابمان دادی چرا ..................... ؟
سلام