آنچه نوشته شد همان فریاد های خفه شده در گلو بود . حرفهایی که هیچکس را برای شنیدن آنها در کنار خود نديدم . گاهی در زندگی انسان لحظاتی یافت می شود که نه سکوت می تواند سنگینی آنها را بکاهد و نه فریاد کشیدن. در این زمان است که آدمی می خواهد کلامش را - فریادش را - حرف دلش را به گونه ای بنویسد که تمام اندوهش در کلماتش هویدا گردند. . آنچه نوشته شد از تنهائي بود . حرف سکوت بود . کلام یک همراز و من به تو و به ديگران نوشتم باقي با خودتان
خدانگهدار ...
اینروزها دیگر خبری از شادکردن دل آدم ها نیست .عده ای لباس حاجی فیروز را پوشید اند و در خیابان ها و سر چهارراهها می گردند و با نگاهی پر از در خواست و دستی پبر از تمنا به سوی ما می آیند و می خواهند که کمکشان کنیم . اینها دیگر آن حاجی فیروزهای قدیمی نیستند. شبیه انها هستند. مثل خیلی از چیزها که امروزه تنها شبیه واقعیت است.حاجی فیروزهایی که کلمات مبهمی را به زبان می آورند و گدایی می کنند و متاسفانه محدودیت سنی هم ندارند . از دختر و پسر بچه تا مردهای بزرگسال همه شکلی هستند .
این حاجی فیروزها نشانه زخمی هایی هستند بر پیکر جامعه ما . وقتی فقر آنقدر بیداد می کند که نوروز برای بعضی حتی یاداور نداشتن ها و نتوانستن هاست . دیگر چه جای شادی؟و برای عده ای که آنچنان خود را در کاخ هایشان مخفی ساخته اند که زخم های جامعه را نمی بینند چه فرقی می کند که دیگری ندارد و نمی تواند یا حاجی فیروز می آید یا نمی آید؟
در چنین فضایی جایی برای سمبل سازی و زنده نگهداشتن سنتها نمی ماند . همه به این فکر می کنند که با غم نان چه کنند؟ و غم نان اگر بگذارد همه چیز رنگ و بوی شادی و تازگی می گیرد . سنت ها و رسوم تقدس و احترام خود را باز می یابند و نوروز برای همه و برای همه شادی بیاورد.
و ما گمشده هایمان را باز می یابیم و دوباره خواهیم شنید:
ارباب خودم سلام علیکم ارباب خودم سرتو بالا کن ....آری حالا دیگر باورم میشود غم نان نگاه قرمز عشق را چگونه خاکستری میکندخاکستری همرنگ نگاه همان کودکی که هر شب ساعت را از تیک و تاک گرسنگی شکمش کوک میکند ...
سلام