تبليغاتX
.
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...
 

آنچه نوشته شد همان فریاد های خفه شده در گلو بود . حرفهایی که هیچکس را برای شنیدن آنها در کنار خود نديدم . گاهی در زندگی انسان لحظاتی یافت می شود که نه سکوت می تواند سنگینی آنها را بکاهد و نه فریاد کشیدن. در این زمان است که آدمی می خواهد کلامش را - فریادش را - حرف دلش را به گونه ای بنویسد که تمام اندوهش در کلماتش هویدا گردند. . آنچه نوشته شد از تنهائي بود . حرف سکوت بود . کلام یک همراز و من به تو و به ديگران نوشتم باقي با خودتان

خدانگهدار ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

در گذشته های دور حاجی فیروز برای مردم بسیار عزیز بود و همه او را دوست داشتند.با آمدنش دلها شاد می شد و مردم دوباره به یاد می آوردند که نوروز در راه است .حاجی فیروز نزد مردم تقدس و احترام خاصی داشت و همه به او احترام می گذاشتند. در گذشته بر خلاف آنچه تصور می شود حاجی فیروزها شغل و در آمد مشخص خود را داشتند مثلا کشاورز یا نجار و... بودند ولی در روزهای آخر سال خود را به این شکل در می آوردند تا به مردم شادی هدیه دهند.مردم نیز به منظور قدردانی از آنها و شاید برای استقبال از شادی به حاجی فیروزها هدیه می دادند.شیرینی ، آجیل و حتی گاهی سکه. هرچند که حاجی فیروزها برای پول این کار را نمی کردند.این کار برایشان تقدس داشت بعید بود کسی حاجی فیروز را ببیند و لبخند بر لبش نیاید و شور و شوق نوروز و نو شدن را احساس نکند .
حاجی فیروز در کوچه ها می گشت و دایره زنگی می زد و می خواند: "حاجی فیروزم   سالی یه روزم ."
نفهمیدیم که چه شد که روزی در همین کوچه ها نا پدید شد .رفت و دیگر نیامد و ما آنقدر سرگرم خود و کارهای خود بودیم که اصلا نفهمیدیم که او رفت . جای خالیش را احساس نکردیم و حتی به دنبالش هم نگشتیم . سالها آمد و رفت . نوروزها در پی هم  آمد و صدایش همچنان در گوش قدیمی ترها بود:حاجی فیروزم   سالی یه روزم .ولی کسی به فکر نیفتاد که او چه شده است و او هم رفت مثل خیلی ها که رفتند و ما هم نفهمیدیم و نپرسیدیم که چرا ؟

اینروزها دیگر خبری از شادکردن دل آدم ها نیست .عده ای لباس حاجی فیروز را پوشید اند و در خیابان ها و سر چهارراهها می گردند و با نگاهی پر از در خواست و دستی پبر از تمنا به سوی ما می آیند و می خواهند که کمکشان کنیم . اینها دیگر آن حاجی فیروزهای قدیمی نیستند. شبیه انها هستند. مثل خیلی از چیزها که امروزه تنها شبیه واقعیت است.حاجی فیروزهایی که کلمات مبهمی را به زبان می آورند و گدایی می کنند و متاسفانه محدودیت سنی هم ندارند . از دختر و پسر بچه تا مردهای بزرگسال همه شکلی هستند .
این حاجی فیروزها نشانه  زخمی هایی هستند بر پیکر جامعه ما . وقتی  فقر آنقدر بیداد می کند که نوروز برای بعضی حتی یاداور نداشتن ها و نتوانستن هاست . دیگر چه جای شادی؟و برای عده ای که آنچنان خود را در کاخ هایشان مخفی ساخته اند که زخم های جامعه را نمی بینند چه فرقی می کند که دیگری ندارد و نمی تواند یا حاجی فیروز می آید یا نمی آید؟
در چنین فضایی جایی برای سمبل سازی و زنده نگهداشتن سنتها نمی ماند . همه به این فکر می کنند که با غم نان چه کنند؟  و غم نان اگر بگذارد همه چیز رنگ و بوی شادی و تازگی می گیرد . سنت ها و رسوم تقدس و احترام خود را باز می یابند و نوروز برای همه و برای همه شادی بیاورد.
و ما گمشده هایمان را باز می یابیم و دوباره خواهیم شنید:
ارباب خودم سلام علیکم     ارباب خودم سرتو بالا کن ....آری حالا دیگر باورم میشود غم نان نگاه قرمز عشق را چگونه خاکستری میکندخاکستری همرنگ نگاه همان کودکی که هر شب ساعت را از تیک و تاک گرسنگی شکمش کوک میکند ...

 

سلام


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

اوه عزیزم ...بیا بوست کنم! سالی  که بدون عشق ...بدون کار و بدون هیچ آینده ی روشنی شروع میکنی  احتمالا مبارک!

 

سلام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

 

امروز  فلان جانباز ۷۰ درصد که نه ؛به گفته رئیس مجلسمان معتاد شوربختی که از سر بیچارگی و نرسیدن مواد خود را به آتش کشید ، مرگ را هر چه بیشتر در آغوش کشد......آهای اشرف پهلوی چرا همچنان دست از سر فرزندان خاک من بر نمی داری ؟ کم مانده استخوان هایت به فریاد در آیند ....بس است؛ این مواد افیونی را به مملکت پاک من نیاور .......... بیزارم از تو و از مافیای بازار اعتیاد تو .... خواهران و برادران مرا نابود کردی ای حرامزاده ..........  دست بشوی از این خاک ..... خبر را همراه چند مصاحبه در موردش شنیدم ... هر انگی که خواستند به این آدم بيچاره ي دیوانه ی شور بخت معتاد دزد زدند ...  به روانی ای که ۳ فرزند دارد ... چقدر شگفت انگیز است این دنیا .... چقدر دوست داشتنی هستند آدمها .... تا کسی مرا می خواهد زیباترین و خوش اندام ترین موجود روی کره ی زمینم ؛ پس چه می شود که به اعجوبه ای کریه منظر با هزاران ناسزا بدل می شوم  تا خلاف خواسته ی تو واژه ای اندک بر زبانم جاری می شود ..... ای معتاد عوضی زودتر دامان آلوده ات را از اینجا  بستان؛ در جوار انسانیت جایی هرگز برایت نخواهد بود ؛ شاید اگر به خدایی باور داری آغوشش برایت باز باشد ..... زودتر گورت را گم کن

 

سلام 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

 

تا یادم بود کفن پوشانی از جنس انقلاب دیده بودم ... دیده که دروغ است - شنیده بودم

عده ای کفن پوش که علیه ستم و جور قد علم کرده بودند و آنقدر بلند که کسی یارای مقاومت با آنها را  حتی  در سرهم نمی پرواند ..... آنها  استقلال می خواستند ،آزادی و جمهوری اسلامی...

به هر آنچه می خواستند دست کم تا به امروز رسیدند البته تنها نه با آن کفن ؛ بلکه به یاری دیگر هم میهنانشان، به یاری اشک های کودکان سرزمینشان ، به یاری قلب پاکشان  و به یاری خرد دموکراتیکشان .... آخر شنیده ام که آن روزها دموکراتیک ترین روزهای این سرزمین بود ....کمونیست و توده ای ؛ سوسیالیست و لیبرال ؛ مذهبی و عرفی ...همه  در کنار هم در برابر ستمی ازجنس بد خواهی  سر بر افراشتند .... دست به دست یکدیگر دادند تا آزادی را از ژرفای عمیق ترین گلوها فریاد زنند .....

آن روزها را هنوز هم هستند کسانی که به یاد داشته باشند......

هیچ گاه باور نکرده ام که مردمی از سر سیری و از سرخوشی به خیابان ها ریخته و فریاد برآورند .... ولی این را باور دارم که اگر خودش سیر بود از گرسنگی من همسایه اش آنقدر به درد می آمد که او را یارای ایستادن نبود .... گرسنگی من ایمانی میشد برای او که اگر من توان فریاد ندارم او فریادم را به گوش خلق رساند .... چرا که به گفته او من برادر یا خواهرش بودم ؛ فرزند من فرزندش و همگی میراث داران کوروش بزرگمان بودیم.....

...... گاه حسرت آن روزگار ندیده را می خورم که همگی تنها یک هدف داشتند ، فارغ از کرد و لر و ترک .... همه از میرزا کوچک خان خطه شمال تا ستارخان و باقرخان آذربایجان همیشه دلاور تا مصدق و کاشانی......

ولی امروز از نکته ای خرسندم ؛ از اینکه امروز اگر باز هم کودکان سرزمینم در منجلاب گرسنگی ؛ فقر ؛ نیستی ؛ فحشا ؛ اعتیاد و .... دست و پا می زنند هنوز هم هستند کسانی که قلبشان در گرو کودکان بی گناه غزه است......

هنوز هم هستند کسانی که دلشان برای دل مادران جاهای دور؛ گاه حتی از تپش باز می ماند.....

مادر من و تو اگر تن به هزارکار می دهد مهم نیست ؛ اینجا هر چه نباشد میهن و خانه ی اوست ....خانه ای که پر است از آدمهایی که سرشار از مهر و محبت هستند....

راستی می گویند ضرب المثل های هر کشور نماد فرهنگ آن مردم است و تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ، پس انگار تنها دروغ شنیده ایم ؛ چرا که تا رویدادی رخ نداده باشد ضرب المثلی نیز به وجود نمی آید ... پس در سالهای دور نیز این مردم چشمانشان جز برای غیر باز نمیشده است.....قلب و مهرشان را برای دیگری خرج می کردند......به داد دیگری می رسیدند....

که گویند:

چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است

 

سلام

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

مالیخولیای ذهنی ...

... دارم راه میرم ! نمیدونم کجا ! خیره به نقطه ای نامعلوم در همین حوالی ! نمیدونم تا حالا با چشمای بسته راه رفتید؟ ! تا حالا با انگیزه وصال ، زندگیتو به سکوت هدیه دادید؟ ! من از هیچکس بدی ندیدم ! من از روزگار خود شکوه دارم ! شکوه ای که همه نسبت به روزگار دارند ! هوا الان بارونیه ! چشمام تار شدن ! یکی بهم تنه میزنه ! تلو تلو  میخورم !  دنیا داره رو سرم آتیش میباره ! تموم چراغا روشنن ! سرم داره گیج میره !  نمیدونم کجا بود اما وقتی خوردم زمین چشمامو باز کردم و دور و اطرافمو دیدم ! هر کسی با یه چهره ای از حیوونای جنگل دارن صدای عجیب غریب در میارن ! دستامو رو گوشام گذاشتم ! چشامو بستم ! اما باز هم به راه افتادم ! وقتی دستامو ور داشتم باز همون صداها باهام میومدن ! تحمل میکردم ! دیگه عادت شده بود ! برای خودم از اون صداها آهنگ ریتمیک درست کرده بودم ! دستامو روی چشمام گذاشته بودم مثل اینکه یه آدم چشمای یه جسدو میبنده ، من پلکامو از هم باز کردم ! هنوز به اون نقطه نامعلوم خیره بودم ! چشمامو میبستم دوباره باز میکردم ! فایده ای نداشت !  بارون تمام بدنمو خیس کرده بود ! از امتحان فردا نمیترسیدم ! چون میدانستم امتحان زندگیست ! انگار آماده جنگی میشدم ! یکی کنار خیابون روی ارابه اش نایلون کشیده بود و کنارش باقالی میفروخت ! هوس کردم یه چیزی بخورم ! تا رفتم جلو اونم مثل یه گرگ شده بود ! سریع از اونجا با داد و بیداد فرار کردم ! باز به راه ناکجا آباد خودم ادامه میدادم که یه جمعی رو دیدم که کنار یه آتیش بلند دارن شادی میکنن ! بهشون لبخندی زدم ! یهو همه سراشون مثل گرگای رمیده به طرف من شد ! خیلی ترسیده بودم ! اما باز هم به طرف راه خودم ، فقط میخواستم فرار کنم! سر چهار راه رسیدم که  دیدم یه درختی وسطش سبز شد و یه آدمی زیر اون درخت مشغول کندنه ! اون تنها کسی بود که چهره آدمیزاد داشت !  رفتم جلو ! یه نگاهی اخم مانند بهم کرد ! زیاد تحویلم نگرفت ! سرمو برای حس کنجکاوی به طرف اون چاهی بردم که اون یاروهه داشت میکند ! یهو خودمو دیدم که توش چهار زانو نشستم و سرم رو به بالا به طرف خودمو ! زبونم بند اومده بود ! دندونام مثل چند تا سنگ به هم برخورد میکردند ! دستمو ناخودآگاه به طرفش بردم ! دستمو پس زد ! تا اومدم بهش چیزی بگم ! با یه تکون سر اونم مثل گرگ شده بود ! میخواست دستمو گاز بگیره ! از اونجا هم فرار کردم ! خیلی دور شده بودم !  ترس  به من رو  کرده بود ! از خودمم میترسیدم ! باورم نمیشد ! باورم نمیشد که منم یکی از همین گرگایی هستم که توی همین حوالی زندگی میکنم !  اما بازم به نقطه ای نامعلوم خیره بودم و پیش میرفتم ! بعد دو الی 3 خیابان بالاتر ، وضعیت هوایی پشت سر هم عوض میشدند و به گونه های متفاوت گرگ ها میرسیدم ! تا شد به مسافرخونه رسیدم که به نظر میرسید صاحبش همون کسی باشه که داشت سر چهار راه مشغول کندن بود ! به مسافرخونش پناه بردم ! چهرش هیچ تغییری نکرده بود ! اما منو به پشت بام دعوت کرده بود ! رفتم بالا ! همه چیز از بالا طبیعی به نظر میرسید !‌ انگار تمام شهر همون حالت طبیعی بود ! مردم وجود داشتن و هیچ گرگی زوزه کشان نبوده !  حالا گفت برای شام بیام پایین ! سر میز شام بودیم ! همه به شکل انسان ! اما بعد یکی دو حرف باز همه شکل گرگ شده بودند غیر اون ! انگاری همگی به خون همدیگه تشنه بودن ! ... موقع خواب شده بود ! میخواستم بخوابم اما اون آدمه صدام کرده بود ! بیا اینجا ! رفتم پیشش یه حرفی زده بود و گفت بکن آویزه گوشات :

آدما از دور آدم هستن و از نزدیک اگر دقیق نگر باشی گرگ ! آدم های گرگ نما بسیارن و گرگ های آدم نما  کم !

وقتی خوابیدم ! انگار باز هم اون نقطه نامعلوم تو ذهنم تداعی داشت ! اما کم کم داشت از سوسو زدن میفتاد ! خوابم برده بود ! وقتی بیدار شدم ! خودمو فقط بین کلی آدم دیدم که  گرگ نبودن و فقط تو رنگ های متفاوت بودن ! و تنها نقطه نامعلوم من ، رفتن به دانشگاه بود ...

سلام

 

                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

 

سفره راباز کردم تا نانی بردارم  دیدم سفره خالی ست شیرآب رابازکردم دیدم آبی نیست  کلیدلامپ رازدم لامپ روشن نشد تازه فهمیدم که برق را قطع کرده اند با نامیدی به اطرافم نگاه کردم  نیم نگاهی به اتاق تاریک انداختم گرسنگی فقر بدبختی ترس وحشت بی عدالتی ... آیا این ناامیدی نیست همه حقایق را به چشم خود دیدم به غیر از  یک چیز  ؟  

 آن هم امید                                                     

  چرا مگر گناهمان  چیست که از گرسنگی اشکها گونه های سوخته دخترک را خیس کند .... بعض گلوی پسرک پابرهنه راپاره کند....نامیدی جوانک بیکار که کنج دیوار خشتی تکیه داده                                  

آیا عدالت همین است ؟  که از ظلمت ، فقر ، بدبختی ،  گاهی راهی ظلمت ، گاهی راهی زندان ،    آواره حیران ، دربه در پریشان بی نام ونشان در خلوت کوچه های گلی وخاکی                                  

آره این زندگی ماست  زندگی که برای زنده ماندن صدای گریه مان را کس نشنید اشکهایمان را کس پاک نکرد كسي باما همدردی نکردسنگ صبوری پیدا نکردیم ... ! پس باکدامین آرزو باید زنده بمانیم ؟                                                                                                                          مافقط تک نانی خواستیم  اماتوبانامهربانی جوابمان دادی چرا  ..................... ؟

                                               سلام  

         

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

بابا دستانش پر از احساس است .. پر از بودن ... پر از نان ... آنجا كه مادرم بر دستان پروصله اش مرهم مي نهد تا نانهايش خوني نشود تا نكند كودكان شب بي نان  شوند ... آري بايد سوخت  و سوختن را ساخت ... آنگونه كه مادر نوزاد را و آسمان باران را ...

 و سوختن فرضيه ايست كه سقراط زمانه هنوز به آن پي نبرده است ...

سكوت را میشکنم ... حرف میزنم  كه سكوت مهري است بر لم يكن شب ... این قفل را میشکنم  ، تا جغدها هو هو كنند و كودكان احساس شب آواز سر دهند و بر تارك بي مانند زمين ببارند ...

سکوت را میشکنم 

آه اگر خدا بشنود ...

خدا كند خدا بشنود ...

                                                        سلام

          

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

      

باز هم عيد می شود و بازهم شادمانی بي دليل که حسرت را مرهمي نيست ، خلاصه بگويم ، ما هستيم و حسرت مداوم که هيچ عيدی باورمان نيست ، يادتان هست ؟ در حوالي همين ايام يا اعياد ديگر بود که در پي عطر زندگي از بوي گل سرخ گذشتيم و صليب تقديرمان را چون مسيح بر دوش کشيديم و گريستيم در زماني که حتی آسمان هم بهانه اي براي گريستن نداشت.؟
حال امروز که انتر معركه روزگار شدیم و دیگر هیچ عيد و عيدانه ای را صفائي نيست اما با اين همه از سر عادت معنادار هم كه باشد باز هم بايد گفت هم وطن سال نو مبارك
سال نو می شود ، دریغ ، دلمان تازه نشد ، سبز می گردد تن پوش درخت اما تن ما از جور غم آزاد نشد، باز در حسرت پرواز یم ضجه ها هست هنوز، اما شهر از ظلمت شب، آزاد نشد.
عیدتان احتمالا مبارک مبارک

سلام

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

 

 

ماهیگیر پیر شده بود سالها به آب می زد در تلاطم وهمناک دریا منتظر می‌ماند

تا نوک قلابش را ماهیهای بزرگ و نادان ببلعند! و صیدی درخور بدست آورد تا شاید شکم فرزندان

با فروش ماهیهای نادان سیر شود تا شاید تحصیل بزرگترین آرزوی دختر هفت ساله اش نباشد

ماهیهای نادان ناخواسته سبب خیر می شدند

 طفلی ماهیگیر که هنوز نتوانسته است انگشتری را که بعد از عروسی به همسرش قول داده است با فروش ماهیهای نادان بخرد! و دوباره به دستانش کند

و آنوقت با هم لبخندی شیرین معنی‌دار بزنند و به بهانه‌ای به عقب باز گردند به آن شب که لوطی! تا صبح راه رفت

رقصیدو رقصاند

 آخر ماهیها هم دانا شده‌اند  .... و دیگر نوک قلاب را نمی‌بلعند!!! آنها می‌گریزند اما نمی‌دانند آرزو یعنی چه؟!

نمی‌دانند سالهاست ماهیگیر پیر ... دلش لک زده است برای لبخندی شیرین و معنی‌دار.. دلش لک زده است برای لحظه ای که به بهانه ای به عقب برگردد...دلش لک زده است برای .........  نقطه سر خط.

 

 

 سلام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

           

 گفت مگر نمی دانی من انسانم از ابتدای آفرینش تا به حال من اشرف مخلوقات بوده ام
من اشرف مخلوقاتم 

راه می رویم به سوی شهر  ... وحشی ترین جنگل 

اینجا حیوان ها زندگی ... سرمایه ... پول ... عشق ... ناخن ... گوشت ... پوست ... استخوان ... روح ... اعتقاد ... و حتی آبروی برادر خود را میخورند ... نه برای بقا ... که برای قدرت ...چه بی رحمند این حیوانها

گفتم  چه خودخواهی عظیمی! چه مصیبتی! موجودی بنام انسان که خود را اشرف مخلوقات می نامد

 گفت سکوت را .... گفتم سکوت را

و سکوت گویاترین واژه بود

 

سلام

 

            

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

  کجایند آن مردانی که ناموس پرستی و تعصب به دختران سرزمینشان اولین نشانه ی مردانگیشان بود...دلم برای تمام آن زنان روسپی که برای یک تکه نان ,...برای سیری شکم فرزندانشان,..برای درمان پدر و مادر بیمار و پیرشان,...راهی جز تن فروشی ندارند آتش می گیرد و می سوزد وخاکستر می شود.کدام راه اشتباه و کدام فرمان گناه تعصب و مردانگی و شرفمان را به بیراهه ی امروز کشاند.کی و کجا شرافت و مردانگی را که از پدرانمان به ارث برده بودیم گم کردیم؟! توان و روانتان فرسود نشد  از بس که شنیدم زیبارویان سرزمینمان را اعراب ابن الهوس مفت به بستر میبرند. ؟ از تویی که به دختر هموطنت به چشم عروسک هوس بازیهایت نگاه میکنی براستي كه چه انتظار بیهوده ای است شرافت و مردانگی مردان باستانی ایران زمین...  یعنی ما پسران آن پدرانیم که حتی تن لخت زنان بدکاره را هم با غیرت و مردانگیشان می پوشاندند تا مبادا وسوسه ی بی شرفی بر وجودشان چیره شود ؟  افسوس که ديگر نشانی از آن مردان را نمی بینيم...

درد برای تبار ما دندان تیز کرده است»روزنامه ها نوشتندو ما خندیدیم و در کوچه های بن بست خودمان را هِی کردیم…. «درد تبار ما را تیرباران کرده است» رسانه ها گفتند  و ما با چترهای سیاه به خیابان آمدیم  و زیر آسمان زخمی قدم زدیم… «درد تبار ما را بلعیده …» همسایه ها نالیدند  و ما با شکمهای حریص  به رستورانها خزیدیم و با روسپیانِ فربه خوابیدیم… تبار باردار ما… درد زاییدو ماسنگسارش کردیم و با چهره های غیور فاتح به سلامتی هم مرگ نوشیدیم

سلام

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

 

         

 

 

كودكي خواهم كرد، سير خواهم بود، بنفشه خواهم كاشت، ستاره خواهم چيد، زندگي خواهم كرد ... " غم نان اگر بگذارد".

"غم نان" اگر غم بود زماني، قد خميده مردي مي بود؛ دست پينه بسته زني، غم نان رنج ساليان انسان بود. غم بود اما بالغ ، اما بزرگ.

اينجا ديگر "غم نان " غم كوچك ترين دست هاي جهان شده. غم بي رمق ترين سر انگشتان، كوچك ترين و گرسنه ترين بچه هاي اين زمين حالا شانه هاي رنجورشان را گذاشته اند براي سنگين بار اين جهان و جهان وقيحانه بار كثيف خود را بر دوش شان گذاشته مبادا كه كودكي خاطره خوشي باشد جز تكه ناني كه سيري شب را به ارمغان مي آورد.

امروز  شاید  خوشبختي پشت ويترين اسباب بازي فروشي ها چشمك مي زند. هديه ها خواهند گرفت همه ي كوكان زمين، بوسه باران خواهد شد گونه هاي كوچك شان و لابد يك امشب هم كه شده اجازه خواهند يافت كه ختم روز را ساعت 9 شب نخوانند و عروسكشان را كه نشانه خوشبختي شان شده در آغوش بگيرند و تا صبح خواب هزار روزنه نيك بختي ببينند.

و همه ما فراموش مي كنيم اين روز را براي كودكي كه هر چهارراه شهرهامان را با قدم هاي برهنه اش طي مي كند كه :" آقا گل بخر" و فراموش مي كنيم آن دختر ژوليده را با بسته نيمه خالي آدامس هاي ارزان قيمت اش و نمي بينيم يا اصلا نمي خواهيم كه ببينيم آن واكسي سر كوچه مان را كه دستان اش هنوز به اندازه چرتكه واكس هم قر نكشيده است.

ما به طرز حيرت آوري كور مي شويم. با ديدن اينها بدبختي هاي كوچك مان قد مي كشند. يك آدامس 100 توماني را نمي خريم كه پس اندازي كرده باشيم و باز وقتي خوشبختيم كور مي شويم؛ هزاران برابر آن پول را در يك شب خرج شكم هايمان مي كنيم كه " همين يك دلخوشي را داريم لابد " ...

 

سلام

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

 

     

 

 اشکهای خندان..!

 خنده های گریان..!

من غنچه ای هستم ناشکفته ومغموم.....که درپهنای علفزاری خارپرورهمراه باهزاران غنچه ناشکفته دیگربازیچه دست مشتی دلقکم....!

 سکوت های روشن!

روشنایی های خاموش!

فریادبکشید!

بگذارید انسانی که سراپای وجودش مظهربی حرکت حقیقت متحرکی موسوم به زندگیست زندگی که محکوم به خاموشی است ازماورای سرابهایی صادق فریاد بکشد.....

 

                    

دوران ما دورانی است که... مجمع مردگان  ـ  مرده پرست ـ  مرده پرور ـ مرده خوار ـ همه نفس هاوهمه جنبشهاست... که همه افکارتسلیم ناپذیرزنده رانفس به نفس به خاک می نشاند! خاکی که ریشه درختان خزان زده اش رگ پاره پاره انسانیت است! دورانی که برای همه دردهای بی درمان  آستان بوسی درگاه ننگین ریا تنها خاموشی آتش شرافت انسانی به خواب رفته را درمان می کند........!

 سلام

           

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

          

 

....اینجا ایران است ـ ساعت ۱۲ ظهر یه روز گرم تابستون ..

.خورشيد كفاره ی گناهانتون رو شلاق میزنه...

خورشيد كفاره ی گناهانتون رو شلاق میزنه...

دخترک گدا در چهار راه ايستاده بود خدا خدا ميكرد كه چراغ قرمز بشه .

...چراغ قرمز شد و نور اميد در دل دخترك سبز...چشمش به ماشينی افتاد كه در رديف جلو پشت چراغ ايستاده بود ...در اتومبيل گرانقيمت مردی كهنسال آب مينوشيد...برق از چشمان دخترك پريد...خيلی وقت بود که تشنه بود ليوانش را از كنار مادر عليلش برداشت و به سرعت طرف اتومبيل دويد .انگشت ظريفش را معصومانه به شيشه زد مرد حتی نگاهش نكرد .گفت اقا ميشه يه كم اب بديد؟ولی مرد شيشه را پايين نداد چون كولر ماشين روشن بود و پيرمرد ميترسيد هوای گرم .......

چراغ سبز شد همه رفتند و دخترک ....

دخترك از مادرش خجالت ميكشيد.. .. سرش رو پایین انداخت  ..

او آب را برای  مادرش ميخواست ..

 کاش همه عریان بودن بودند اگه اینه لباس آدمیت

 

 

     سلام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

         

 

 

سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد. می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود! اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند. 
زبان به سخن باز کرد اما پیش از آن که چیزی بگوید، سنگش زدند و چوبش زدند ، رنجور و زخمی اش کردند.
سگ اصحاب کهف گریست و گفت: من هشتمین آن هفت نفرم. با من این گونه نکنید... آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟ ... آیا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند؟
هزار سال پیش از این، خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم. امروز از غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود...

اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است.
دست هایی از خشم و خشونت دارید، می درید و می کشید. دندان تیز کرده اید و جهان را پاره پاره می کنید. این سگ که آن همه از او نفرت دارید ، نام من است اما خوی شماست!
سگ اصحاب کهف گفت: آمده بودم از تغییر برایتان بگویم . از تبدیل، از ماجرای رشد و از فراتر رفتن . اما می بینم که شما از تبدیل ، تنها فروتر رفتن را بلدید. سقوط و مسخ را.
با چشم های اعتیاد به جهان نگاه می کنید و با پیش داوری زندگی. چرا اجازه نمی دهید تا کسی پلیدی اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر.
چرا نیاموخته اید ، نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید. شاید این دیگیری سگی باشد اما حقیقت را گاهی از زبان سگ نیز می توان شنید!
... به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب برد.
خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت ...

 

 سلام

 

          

 

   

 


 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

 

                      

از شب و شب پره و مهتاب برايم گفتي مي خواهم برايت از کودکان شب بگويم از خفاش شب و ستاره ي اول روياي کودکیمان... نميدانم چه بگویم هنوز اين جهان براي کودکان امن نيست ...  مي شنوي؟ هنوز هم آن صداي ممتد هولناک زندگي را تهديد مي کند، هنوز هم کابوس آن خيابان تاريک و مردم وحشت زده و رنجیده با ماست . هنوز هم آن هواپيماهاي لعنتي را به یاد دارم  که وقت و بي وقت بر فراز شهر رد مي شدند و ردي از هراس در چشمان مادران شهر مي ریختند ؛ پدران رفته اند و باز امشب خانه اي مي سوزد، چه کسي کودکان را نجات مي دهد وقتي تو نيستي ؟ وقتي من زير آوار مانده ام؟ ... من هنوز هم از دلهره ي جنگ تازه اي مي ميرم و زنده مي شوم چگونه مي خواهي براي کودکان این دیار لالايي آرامش بخوانی؟...

 

      

بيا من مي خواهم سرت را در آغوش بگيرم و برايت قصه ي کودکاني را بگويم که از فقر مي ميرند همين نزديکي چند خيابان پايين تر حتي زير پنجره ي خانه ي رويايي ما کودکاني هستند که از گرسنگي مي ميرند قول مي دهم به اين جاي قصه که رسيدم ديگر از کودکان بيماري که هزينه درمانشان قيمت خون پدران ماست نگويم و از کودک چهارراه که دستش چه بزرگ بود حتي بزرگتر از دست من و تو... کاش مي توانستم براي کودکان آریایی لالايي آسايش بخوانم ... نه  هنوز اين جهان براي کودکان امن نيست...  کودکان امشب محتاج قصه اي هستند که از عشق و آزادي سخن بگويد... از دختر شاه پريان و شاهزاده و اسب سفيدش دیگر خسته شده اند ... فکر مي کني امشب گوشها به خواب رفته اند؟ دلم مي خواهد لالايي آزادي را برايشان بخوانم بدون لرزش صدا و با صداي بلندي که حداقل تاب مساحت اتاق کوچکشان را داشته باشد مي داني من نيز خسته شده ام از زمزمه کردن... نه نمي خواهم.... نمي خواهم کودکانمان  ... کودک شب باشند و براي روزنه اي از روز به زور تن دهند... نمي توانم تاب بياورم نديدن کودکی را در تمام روزها و شبهايي که از دلهره ی  بودن يا نبودنش هزار بار بميرم و زنده شوم ... روزنامه هاي امروز را خوانده اي؟ کودکی را مي دزدند کودکی را آزار مي دهند و نه تو و نه هيچ کس ديگر کاري نمي تواند بکند، کودکان مي ترسند مي دانم... دلهره ام بيشتر مي شود وقتي نمي توانم روزی آرزو کنم کودکم پسر باشد يا دختر...  قول مي دهي کودکان را نيازاري؟ بيا دست مرا بگير مي خواهم با تو سوگند بخورم که کودکانمان پاره ي تن هستند ... مي داني لالايي آرامش و آسايش و آزادي را شايد هيچ وقت نخوانيم ولي لالايي امنيت را همين امروز مي خواهم بياموزم،  تو لالايي امنيت را بلدي؟ ...زنی آن گوشه میگفت نه نمي خواهم مادر شوم هنوز اين جهان براي کودکانم امن نيست ...

 

 

سلام

 

                  

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

 

                

 

 زن با سبدی پر از سبزی و ميوه در دست .. چادرش را بر راه می کشد و کوچه را عطر بهار می بخشد...
بوق می زند مرد؛ تا مستخدم بيايد و نو خريده های عيدانه را به خانه بياورد...شايد او هم عيدی بگيرد!
 کودک دست پدرش را می کشد و با گريه های بهاری ،بهارش را نو تر می خواهد...
پشت پنجره زنی از همين زمان ؛ پارچه ای بر سر بسته و شيشه ها را از غبار های خاکستری پاک می کند...
 دخترک از پله ها آهسته می گذرد تا زحمت پيرمردی که پله ها را سخت ،شيشه ای کرده تا ماهی سرخ سفره را بخرد به باد نرود...شايد
هم خسته نباشيدی بگويد
 شکسته و سرخ گونه ،کودکانشان را از کوچه بالايی می گذراند ... تا بوی بهار کم تر آزار دهد مشام دل کوچک کودکانشان را ........

                    

و  دیشب در خواب پيرمردی ، دندانش را به من عيدی داد ...  گفت تا وقتی نان نباشد، لازمش ندارد...


                            سال نو...  و درد هايی که کهنه تر میشوند

                                             احتمالا مبارک !

سلام

                 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

 

از همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند
دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود
دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم
دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم
يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند
يا زمانی که شاگرد اول می شويم
دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم
يا به حرف های قشنگی که می شنويم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم مثلا با خنده های بی دليل ,
يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبيم.


چقدر حقيريم ما....
چقدر ضعيفيم ما...

 
دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران می خوانند و عده ای می گويند , آه چه زيبا
و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه
به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند
به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزديک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی
و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم همه چيز را
 .......

روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اينکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعريف خاطره ها خوش می شود و دادن عيدی
دلمان به اينکه دکتر می گويد قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اينکه می توانيم فوتبال تماشا کنيم و قرص نيتروگليسيرين بخوريم
دلمان به خواب های طولانی و بيداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد 
 

 حالا دلمان خوش می شود به گريه ای و فاتحه ای
به اينکه کسی برايمان خيرات بدهد و کسی و به يادمان اشک بريزد
ذوق می کنيم که کسی اسممان را بگويد
و يا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد

دلمان تنها به اين خوش می شود که موشی يا کرمی از گوشت تنمان تغذيه کند
يا ريشه گياهی ما را بمکد به ساقه گياهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هايی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما
و دلمان می شکند از لايه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اينکه اسممان از ياد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد

دلمان خوش است به استخوان بودن
به هيچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها 
 
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خيلی خوبيم
!..
و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله 

واین است پایان سایه روشن

چه ضعیفیم ما

چه حقیریم ما

 

آریــــــــــــــا 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

دوست مهربونم چرا جای دختر همسایه رو میخوای ؟ مگه در همسایگی شما دختری نیست که ازتنهایی در این غربت سرا به تنگ اومده باشه ؟  دختر همسایه ی ما دیگه سردش نیست ...دیگه غم نون نداره میدونی چرا دختر همسایمون در فقر مرده ..نان مرده .. عدالت مرده   ... خدا خوابیده .. خدای تو چی؟... بیداره ؟ آخه پس این چه ظلمییه ؟؟؟؟؟وقتی دست های رنجور و لاغر دخترک رو به یاد میارم و شکم همیشه گرسنه اش رو  اونوقت خدا رو به قضاوت میگیرم ... آخه این چه ظلمیه

 

                           

آدم هايي كه گوشه گوشه اين شهر نشسته اند و دستشون رو به طلب كمكي ناچيز به سوي من .. به سوي تو ... دراز ميكنن  قلبم رو به درد مياره .... تو رو نميدونم.... باز وقتي به ليلا كوچولوي همستيمون و جوجه هاش فكر ميكنم و تنهايي مادرش رو ميبينم ميان استعمار مردان گرگ صفت شايد براي لقمه ايي نان... يخ ميزينم ... باز وقتي تن آزار ديده مردمان را ميبينم.. اين همه فرياد رو ميبينم ..اونوقت آزادي بي پر و بال رو هم با چشمان خود ديدم ...نعلت بر آزادي اگه اينه آزادي

 

سلام

 

                    

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 9:8 قبل از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

                    

سرزميني بود رویا  که همه ي مردمش دزد بودند.شب ها آدم بدها شاکليد و چراغ دستي دزدیشون  رو بر مي داشتند و مي رفتند   دزدي خونه ی همسایه.. و سپیده ی سحر بر میگشتند  به اين انتظار که خانه ي خودشان  هم غارت شده باشه. و چنين بود که آدم بد ها  همه با هم خوب بودند  و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از اون مي دزديد و اون از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در اون سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.

               

ناگهان ـ نمیدونم چه طوری ـ در اون  سرزمين آدم خوبی  پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خونه، در خونه مي موند تا سيگار بکشد و رمان بخواند .دزد ها مي اومدند و مي ديدند چراغ روشنه و راهشان رو مي گرفتند و مي رفتند.

زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد که مختار است زندگي اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شه چوب لاي چرخ ديگران بذاره. به ازاي هر شبي که او در خونه می موند خانواده اي  فرداش نونی  بر سفره نداشتند.

آدم خوبه  در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خونه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت. آدم درستي بود و کاريش نمي شد کرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت  و مي ديد که خانه اش غارت شده است.

يک هفته نگذشت که آدم خوبه در خونه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول... تقصیر کسی نبود  گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده ي سحر به خونه مي اومد و خانه اش را دست نخورده مي يافت.  خانه اي که آدم خوبه بايد غارتش مي کرد. چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر اونایی  که براي دزدي به خونه ی آدم خوبه می اومدند چيزي نمي يافتند و اون ها هم  فقير تر مي شدند. در اين زمان آدم بد ها  نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي بند و پست تر کرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند.

               

خیلی زود برای  آدم بد ها  روشن شد که اگر شب ها به روي پل برند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ  مي کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش ...ادم بد ها  غني تر و ادم خوب ها  فقير تر شدند.

بعضي از از آدم بد ها  اونقدر غني شدند که ديگه نيازی  نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. اونا  شروع کردند به پول دادن به آدم های خیلی خیلی خوب تا از ثروتشان در برابر آدم خوب ها  نگهباني کنند. پليس به وجود اومد  و زندون رو ساختند

و چنين بود که چند سالي پس از ظهور آدم  خوبه ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد.. از آدم خوب و آدم بد   در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند.

آدم خوبه ، نمونه ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.

 

سلام

                    

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

 
زرد ها ، ار غوانی ها ، قر مز ها .
پاییز از لحظه های سرد پنجره  سرازیر شد ، تنها و سر ریز از غربت . 
 غم صدایش پر از یاد گار  بهار بود. 
 حرفهایش را با بغض گفت   و ريخت روی شادی کو چک آ دمها .
او با تمام ابرها و گریه ها  نسبت داشت پاییز غریبانه را ه رفت و غریبانه  آ واز خواند.
  اما اینجا توی شهر ، 
 حتی فرصت نداشت غمگینیش را زمزمه کند .  
آسفالتهای سیاه ،  خیابان اندوه   او را باور نكردند ..
 حتی بادهای  شهری ناله او را  با  خود نمی بردند 
.. میان این همه دردهای مصنوعی 
 کسی آه سینه  پاییزرا نشناخت. اینجا حکومت رنگهای درو غین است .
 دفتر چه رنگارنگ پاییز
 سالها است که خاک گرفته است .  مدتهاست که پاییز کنار کوچه ها ، در پس 
  نگاههای بی تفاوت کز کرده  است . زردها ار غوانی ها قر مز ها  در حسرت یک لحظه 
 حس  شدن ، پژ مرده شده اند
اگر می شود نگاه را بخشید ........ من به چشمان خالی  شهرم ، 
 یک بغل نگاه عاشقانه میدادم تا پاییز  را نگاه کند .
اما آدماي بي احساس ديشب به بهانه ي يلدا مرگ پاييز را جشن گرفتند
 پاييزرفت و  ما مانديم   و هیچ  بی آنکه اندوه او را چشیده باشیم....
 
 
+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

                        

                

کجاست بهشت؟

اینجا حال دخترک همسایه ما خوب خوب است

این جا کسی گرسنه نیست ..تشنه هم نیست

بوتلها همیشه پر آبند وکارخانه ها تمام روز  نان تولید میکنند.

کجاست بهشت؟           

این جا  انسان آزاد است ...در آگهی های نیمه شب زنان آزاد تر از آزادند

 دیشب تصویر برهنه ی زنی را دیدم که برای شکستن  ریکارد کهن آزادی همه ی مرز ها را میشکست

در چشم انداز فرود آن مردانی هم دهن کف کرده فریاد میزدند:

آزادی آزادی

و آنجا زنی میگریست و پنجره هایش را به وقاحت بادهای مغرب آزادی میبست

کجاست بهشت؟

آن جا کودکان گرسنه اند و آشغال ها همیشه بی نان و زنان در بند آز کهنه ی مردان ....محکوم جاودانه ی زندانند

 

این جا فاحشه ها حورند و خدای این مردم پول

آنجا! ملیونر عرب  می گوید لیدی فقط لیدی ایرانی ..

و  آنک کوهستان های خیبر را خریده است تا زنانش را در پرده های

سیاهی بپوشاند وشهوتش را مهار کرده باشد برای فرصت فرو ریختن

برج های دیگری

کجاست بهشت؟

آن جا قاچاقچیان تریاک و قاتلان سفاک سخن از دین خدا میرانند

آن جا واین جا حاکمان مومن دنیا آشکارا نقش محمد و بودا را عیسی و موسی را در پرده های دیگری از خون تصویر میکنند

آن جا خودکشانی میبالند به انتحار  و مسافران.. رهگذران و کودکان مدرسه را به افتخار میکشند

و جواب سنگبازی طفلان تیر و گلوله است

 

                           

نه..........نه

 اینجا حال دخترک همسایه ی ما هیچ خوب نیست

 این جا و آنجا روزگار غریبیست نازنین

کجاست بهشت؟

 سلام

       

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

                  

    مرد روي داربست ايستاد. زن در خانه دلش شور مي زد. مرد روي چوب هاي داربست راه رفت . زن در خانه دلش شور مي زد. مرد شيشه هاي ساختمان را تميز كرد. بچه ها در خانه به انتظار بودند. زن در خانه دلش شور مي زد. مرد پايش لغزيد . بچه ها در خانه گرسنه بودند. زن ناله كرد.
مرد مرد. زن خسته و نا اميد شد. بچه ها گرسنه بودند.
زن پناهي نداشت. بچه ها گرسنه بودند. زن كار كرد. بچه ها باز هم گرسنه بودند. مردم از كنارشان گذشتند. زن كار كرد . بچه ها باز هم گرسنه بودند. سرپناه اجاره اي كنار رفت و آسمان بي رحم شد. مردم از كنارشان گذشتند. زن خود فروشي كرد. مردم از كنارش نگذشتند. مردم به او تف انداختند. مردم زخم زبانش زدند. زن خود كشي كرد. بچه ها گرسنه بودند.

                       


داربست باز هم روي ديوار چنگ زد . شيشه ها تميز نبودند. مردم از پشت شيشه نگاه كردند. بچه ها در خيابان رقصيدند. بچه ها در خيابان ناله كردند. بچه ها در خيابان گدايي كردند. بچه ها در خيابان معتاد شدند. بچه ها در خيابان فاحشه شدند.
بچه ها در خيابان مردند.
مردم از پشت شيشه ها نگاه كردند.
شيشه ها تميز نبودند.

سلام

          

                               
 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

 

Free JavaScripts provided
by The Salar Weblog