تبليغاتX
آريا پسري از كوهستان - و پاییز چه غریبانه رفت...
 
زرد ها ، ار غوانی ها ، قر مز ها .
پاییز از لحظه های سرد پنجره  سرازیر شد ، تنها و سر ریز از غربت . 
 غم صدایش پر از یاد گار  بهار بود. 
 حرفهایش را با بغض گفت   و ريخت روی شادی کو چک آ دمها .
او با تمام ابرها و گریه ها  نسبت داشت پاییز غریبانه را ه رفت و غریبانه  آ واز خواند.
  اما اینجا توی شهر ، 
 حتی فرصت نداشت غمگینیش را زمزمه کند .  
آسفالتهای سیاه ،  خیابان اندوه   او را باور نكردند ..
 حتی بادهای  شهری ناله او را  با  خود نمی بردند 
.. میان این همه دردهای مصنوعی 
 کسی آه سینه  پاییزرا نشناخت. اینجا حکومت رنگهای درو غین است .
 دفتر چه رنگارنگ پاییز
 سالها است که خاک گرفته است .  مدتهاست که پاییز کنار کوچه ها ، در پس 
  نگاههای بی تفاوت کز کرده  است . زردها ار غوانی ها قر مز ها  در حسرت یک لحظه 
 حس  شدن ، پژ مرده شده اند
اگر می شود نگاه را بخشید ........ من به چشمان خالی  شهرم ، 
 یک بغل نگاه عاشقانه میدادم تا پاییز  را نگاه کند .
اما آدماي بي احساس ديشب به بهانه ي يلدا مرگ پاييز را جشن گرفتند
 پاييزرفت و  ما مانديم   و هیچ  بی آنکه اندوه او را چشیده باشیم....
 
 
+ جمعه یکم دی 1385 9:44 قبل از ظهر آریــــــــــــــا |






Free JavaScripts provided
by The Salar Weblog

<-PostTitle->