مالیخولیای ذهنی ...
... دارم راه میرم ! نمیدونم کجا ! خیره به نقطه ای نامعلوم در همین حوالی ! نمیدونم تا حالا با چشمای بسته راه رفتید؟ ! تا حالا با انگیزه وصال ، زندگیتو به سکوت هدیه دادید؟ ! من از هیچکس بدی ندیدم ! من از روزگار خود شکوه دارم ! شکوه ای که همه نسبت به روزگار دارند ! هوا الان بارونیه ! چشمام تار شدن ! یکی بهم تنه میزنه ! تلو تلو میخورم ! دنیا داره رو سرم آتیش میباره ! تموم چراغا روشنن ! سرم داره گیج میره ! نمیدونم کجا بود اما وقتی خوردم زمین چشمامو باز کردم و دور و اطرافمو دیدم ! هر کسی با یه چهره ای از حیوونای جنگل دارن صدای عجیب غریب در میارن ! دستامو رو گوشام گذاشتم ! چشامو بستم ! اما باز هم به راه افتادم ! وقتی دستامو ور داشتم باز همون صداها باهام میومدن ! تحمل میکردم ! دیگه عادت شده بود ! برای خودم از اون صداها آهنگ ریتمیک درست کرده بودم ! دستامو روی چشمام گذاشته بودم مثل اینکه یه آدم چشمای یه جسدو میبنده ، من پلکامو از هم باز کردم ! هنوز به اون نقطه نامعلوم خیره بودم ! چشمامو میبستم دوباره باز میکردم ! فایده ای نداشت ! بارون تمام بدنمو خیس کرده بود ! از امتحان فردا نمیترسیدم ! چون میدانستم امتحان زندگیست ! انگار آماده جنگی میشدم ! یکی کنار خیابون روی ارابه اش نایلون کشیده بود و کنارش باقالی میفروخت ! هوس کردم یه چیزی بخورم ! تا رفتم جلو اونم مثل یه گرگ شده بود ! سریع از اونجا با داد و بیداد فرار کردم ! باز به راه ناکجا آباد خودم ادامه میدادم که یه جمعی رو دیدم که کنار یه آتیش بلند دارن شادی میکنن ! بهشون لبخندی زدم ! یهو همه سراشون مثل گرگای رمیده به طرف من شد ! خیلی ترسیده بودم ! اما باز هم به طرف راه خودم ، فقط میخواستم فرار کنم! سر چهار راه رسیدم که دیدم یه درختی وسطش سبز شد و یه آدمی زیر اون درخت مشغول کندنه ! اون تنها کسی بود که چهره آدمیزاد داشت ! رفتم جلو ! یه نگاهی اخم مانند بهم کرد ! زیاد تحویلم نگرفت ! سرمو برای حس کنجکاوی به طرف اون چاهی بردم که اون یاروهه داشت میکند ! یهو خودمو دیدم که توش چهار زانو نشستم و سرم رو به بالا به طرف خودمو ! زبونم بند اومده بود ! دندونام مثل چند تا سنگ به هم برخورد میکردند ! دستمو ناخودآگاه به طرفش بردم ! دستمو پس زد ! تا اومدم بهش چیزی بگم ! با یه تکون سر اونم مثل گرگ شده بود ! میخواست دستمو گاز بگیره ! از اونجا هم فرار کردم ! خیلی دور شده بودم ! ترس به من رو کرده بود ! از خودمم میترسیدم ! باورم نمیشد ! باورم نمیشد که منم یکی از همین گرگایی هستم که توی همین حوالی زندگی میکنم ! اما بازم به نقطه ای نامعلوم خیره بودم و پیش میرفتم ! بعد دو الی 3 خیابان بالاتر ، وضعیت هوایی پشت سر هم عوض میشدند و به گونه های متفاوت گرگ ها میرسیدم ! تا شد به مسافرخونه رسیدم که به نظر میرسید صاحبش همون کسی باشه که داشت سر چهار راه مشغول کندن بود ! به مسافرخونش پناه بردم ! چهرش هیچ تغییری نکرده بود ! اما منو به پشت بام دعوت کرده بود ! رفتم بالا ! همه چیز از بالا طبیعی به نظر میرسید ! انگار تمام شهر همون حالت طبیعی بود ! مردم وجود داشتن و هیچ گرگی زوزه کشان نبوده ! حالا گفت برای شام بیام پایین ! سر میز شام بودیم ! همه به شکل انسان ! اما بعد یکی دو حرف باز همه شکل گرگ شده بودند غیر اون ! انگاری همگی به خون همدیگه تشنه بودن ! ... موقع خواب شده بود ! میخواستم بخوابم اما اون آدمه صدام کرده بود ! بیا اینجا ! رفتم پیشش یه حرفی زده بود و گفت بکن آویزه گوشات :
آدما از دور آدم هستن و از نزدیک اگر دقیق نگر باشی گرگ ! آدم های گرگ نما بسیارن و گرگ های آدم نما کم !
وقتی خوابیدم ! انگار باز هم اون نقطه نامعلوم تو ذهنم تداعی داشت ! اما کم کم داشت از سوسو زدن میفتاد ! خوابم برده بود ! وقتی بیدار شدم ! خودمو فقط بین کلی آدم دیدم که گرگ نبودن و فقط تو رنگ های متفاوت بودن ! و تنها نقطه نامعلوم من ، رفتن به دانشگاه بود ...
سلام