تبليغاتX
. - حاجی فیروزم سالی یه روزم ...
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...
در گذشته های دور حاجی فیروز برای مردم بسیار عزیز بود و همه او را دوست داشتند.با آمدنش دلها شاد می شد و مردم دوباره به یاد می آوردند که نوروز در راه است .حاجی فیروز نزد مردم تقدس و احترام خاصی داشت و همه به او احترام می گذاشتند. در گذشته بر خلاف آنچه تصور می شود حاجی فیروزها شغل و در آمد مشخص خود را داشتند مثلا کشاورز یا نجار و... بودند ولی در روزهای آخر سال خود را به این شکل در می آوردند تا به مردم شادی هدیه دهند.مردم نیز به منظور قدردانی از آنها و شاید برای استقبال از شادی به حاجی فیروزها هدیه می دادند.شیرینی ، آجیل و حتی گاهی سکه. هرچند که حاجی فیروزها برای پول این کار را نمی کردند.این کار برایشان تقدس داشت بعید بود کسی حاجی فیروز را ببیند و لبخند بر لبش نیاید و شور و شوق نوروز و نو شدن را احساس نکند .
حاجی فیروز در کوچه ها می گشت و دایره زنگی می زد و می خواند: "حاجی فیروزم   سالی یه روزم ."
نفهمیدیم که چه شد که روزی در همین کوچه ها نا پدید شد .رفت و دیگر نیامد و ما آنقدر سرگرم خود و کارهای خود بودیم که اصلا نفهمیدیم که او رفت . جای خالیش را احساس نکردیم و حتی به دنبالش هم نگشتیم . سالها آمد و رفت . نوروزها در پی هم  آمد و صدایش همچنان در گوش قدیمی ترها بود:حاجی فیروزم   سالی یه روزم .ولی کسی به فکر نیفتاد که او چه شده است و او هم رفت مثل خیلی ها که رفتند و ما هم نفهمیدیم و نپرسیدیم که چرا ؟

اینروزها دیگر خبری از شادکردن دل آدم ها نیست .عده ای لباس حاجی فیروز را پوشید اند و در خیابان ها و سر چهارراهها می گردند و با نگاهی پر از در خواست و دستی پبر از تمنا به سوی ما می آیند و می خواهند که کمکشان کنیم . اینها دیگر آن حاجی فیروزهای قدیمی نیستند. شبیه انها هستند. مثل خیلی از چیزها که امروزه تنها شبیه واقعیت است.حاجی فیروزهایی که کلمات مبهمی را به زبان می آورند و گدایی می کنند و متاسفانه محدودیت سنی هم ندارند . از دختر و پسر بچه تا مردهای بزرگسال همه شکلی هستند .
این حاجی فیروزها نشانه  زخمی هایی هستند بر پیکر جامعه ما . وقتی  فقر آنقدر بیداد می کند که نوروز برای بعضی حتی یاداور نداشتن ها و نتوانستن هاست . دیگر چه جای شادی؟و برای عده ای که آنچنان خود را در کاخ هایشان مخفی ساخته اند که زخم های جامعه را نمی بینند چه فرقی می کند که دیگری ندارد و نمی تواند یا حاجی فیروز می آید یا نمی آید؟
در چنین فضایی جایی برای سمبل سازی و زنده نگهداشتن سنتها نمی ماند . همه به این فکر می کنند که با غم نان چه کنند؟  و غم نان اگر بگذارد همه چیز رنگ و بوی شادی و تازگی می گیرد . سنت ها و رسوم تقدس و احترام خود را باز می یابند و نوروز برای همه و برای همه شادی بیاورد.
و ما گمشده هایمان را باز می یابیم و دوباره خواهیم شنید:
ارباب خودم سلام علیکم     ارباب خودم سرتو بالا کن ....آری حالا دیگر باورم میشود غم نان نگاه قرمز عشق را چگونه خاکستری میکندخاکستری همرنگ نگاه همان کودکی که هر شب ساعت را از تیک و تاک گرسنگی شکمش کوک میکند ...

 

سلام


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط آریــــــــا  | 

 

Free JavaScripts provided
by The Salar Weblog