
صف شلوغ بود و قصاب تند و تند گوشت هاشو شقه می کرد و پول میگرفت یک روز گرم تابستون.......مرد از گرما و شلوغی با خودش و پشه ها ومردم درگیر بود که نوبت او شد ...چادرش رو سفت تر گرفت سرش رو پايين انداخت و جلو رفت.مرد داد زد ...چی بدم ابگوشتی؟ زن اروم جوری که فقط خودش شنيد گفت: گفته بوديد واسه ت استخون کنار می ذارم!مرد حوصله اش سر رفت... داد زد: چـی؟ خودتون گفتيد براتون استخون کنار میزارم که... .هـــه! ابجيمونو! مگه نمی بينی چه خبر و قيامته؟ وقت گير اوردی؟ تو این هير و وير اَزم استخون می خوای؟ بغض گلوشو گرفت...جمعيت ساکت شد...جلو اشکاشو با نفــرين کوچيکی گرفت و گفت : خوب پولشو می دم...مگه مفت خواستم؟ مرد پيری از دور شقيقه هاش ميزد!! عصبانی جلو اومد!چه خبـرته حاجی؟! اگه وزيری چيزی بودی چی کا ر می کردی؟ خوب استخون میخواد ـ ندارم آقا...نيست! اصلا نيم کيلو گوشت بده خودم حساب می کنم! زن بغضش ترکيد... نه اقا! من گدا نيستم.. خودش گفت برات می ذارم... کاسه اشکش خالی شد و زير نگاه های سنگين راه شو کشيد و رفت!
سلام